
سنایی غزنوی – غزل شماره 422
ای پسر گر نه ز عشقت دست بر سر دارمی
گاه عشرت پیش تو بر دست ساغر دارمی
ورنه همچون حلقه ی در داردی عشقت مرا
بر امیدت هر زمانی گوش بر در دارمی
نیستی پشتم چو چنبر در غم هجران تو
گر شبی در گردن تو دست چنبر دارمی
ور نه بر جان و دل من مهربانستی دلت
من ز دست تو به یزدان دستها بردارمی
گر همه شب دارمی در کف می و در بر تو را
ماه در کف دارمی خورشید در بر دارمی
زر ندارم با تو کارم زان قبل ناساخته ست
کاشکی زر دارمی تا کار چون زر دارمی
در خرابات قلندر گر تو را ماواستی
من نشیمن در خرابات قلندر دارمی