
سنایی غزنوی – غزل شماره 222
بس که من دل را به دام عشق خوبان بسته ام
وز نشاط عشق خوبان توبه ها بشکسته ام
خسته او را که او از غمزه تیر انداخته ست
من دل و جان را به تیر غمزه ی او خسته ام
هر کجا شوریده ای را دیده ام چون خویشتن
دوستی را دامن اندر دامن او بسته ام
دوستانم بر سر کارند در بازار عشق
من چو معزولان چرا در گوشه ای بنشسته ام
چون به ظاهر بنگری در کار من گویی مگر
با سلامت هم نشینم وز ملامت رسته ام
این سلامت را که من دارم ملامت در قفاست
تا نه پنداری که از دام ملامت جسته ام
تو بدان منگر که من عقد نشاط خویش را
از جفای دوستان از دیدگان بگسسته ام
باش تا بر گردن ایام بندد بخت من
عقده های نو که از دُر سخن پیوسته ام