
سنایی غزنوی – غزل شماره 108
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
یا بگستر فرش زیبایی و حسن
یا بساط کبر و ناز اندر نورد
نیکویی و لطف گو با تاج و کبر
کعبتین و مهره گو با تخته نرد
در سرت بادست و بر رو آب نیست
پس میان ما دو تن زین ست گرد
زشت باشد روی نازیبا و ناز
صعب باشد چشم نابینا و درد
جوهرت ز اول نبودست این چنین
با تو ناز و کبر کرد این کار کرد
زر ز معدن سرخ روی آید برون
صحبت ناجنس کردش روی زرد
کی کند ناخوب را بیداد خوب
چون کند نامرد را کافور مرد
تو همه بادی و ما را با تو صلح
ما تو را خاک و تو را با ما نبرد
لیکن از یاد تو ما را چاره نیست
تا درین خاکست ما را آب خورد
ناز با ما کن که درباید همی
این نیاز گرم را آن ناز سرد
ور ثنا خواهی که باشد جفت تو
با سنایی چون سنایی باش فرد
در جهان امروز بردا برد اوست
باردی باشد بدو گفتن که برد