اشعار رویا باقری

اشعار رویا باقری
شعر نخست :
دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت را
من دوست دارم زندگی با دستهایت را
از بیقراریهای قلب من خبر دارد
بادی که میدزدد برای من صدایت را
روی زمین بودی و من در ماه دنبالت
باید ببخشی شاعر سر به هوایت را
تسخیر تو سخت است آنقدری که انگار
در مشت خود جا داده باشم بینهایت را
زود است حالا روی پاهای خودم باشم
از دستهای من نگیری دستهایت را
هرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشت
انگار میبینند در من رد پایت را
بگذار تا دنیا بفهمد مال من هستی
گنجشکها خانه به خانه ماجرایت را
وقتی پُر است از خاطراتت شعرهای من
باید بنوشی با خیال تخت چایت را
شعر دوم :
درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد
رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد
من می روم از این حوالی دورتر باشم
بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد
آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد
حالا که می آید به سوی من، تبر دارد
با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم
گاهی برایم گریه کن ! باران اثر دارد
یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد
این رود تشنه درسرش شور خزر دارد
دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است
دلتنگم و این درد ازحالم خبر دارد
مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی است
اما برایش آب مثل سم ضرر دارد
شعر سوم :
دیدار ما هرچند دورادور، زیباست
دیگر پذیرفته ام که ماه از دور زیباست
هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز
از تو چه پنهان ! درد و دل با طور زیباست
دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده
باور بکن بعضی گره ها کور زیباست
بس کن عزیزم ! طاقت باران ندارم
این چشم ها ! این چشم ها مغرور زیباست
هرچند شب با نور سرد ماه ؟ جور است
اما شب چشمان تو ناجور زیباست
وقتی که دریا تنگ ماهی های خسته است
مُردن میان تار و پود تور زیباست
وقتی که غم هایم،غم عشق تو باشد
از مهد چشمانم اگر تا گور زیباست
شعر چهارم :
تو که چشمان تو با هر که به جز من بد نیست
تو که در آخر هر جزر نگاهت مد نیست
تو که دلخوش شده ای با عسل خاطره ها
غم تو با غم دلتنگی من یک حد نیست
سایه ام طعنه به من می زند و می شنوم
اثر از او که همه درد تو می فهمد نیست
آن که با عشق به چشمان تو با غصه گریست
این که هرشب به تب سرد تو می خندد نیست
آن که با هر نفسش مایه ی آرام تو بود
این که راه نفست را به تو می بندد نیست
ماهی قرمز احساس دلم در خطر است
دل تو معنی این فاجعه می فهمد ، نیست ؟
نیمه ی دیگر من ! با من از این حرف بزن
که غم دوری و نادیدن تو ممتد نیست
گاه گاهی همه ی هستی این قلب اسیر
خبر از این دل پر غصه بگیری بد نیست
شعر پنجم :
از هم بپاشانم به آسانی ! مهم نیست
اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست
آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است
دیگر برایم عمق ویرانی مهم نیست
با درد خنجر، درد خار از خاطرم رفت
بعد از تو غم های فراوانی مهم نیست
یک مُرده،درد زخم را حس می کند؟ نه
دیگر مرا هرچه برنجانی مهم نیست
دار و ندارم سوخت در این آتش اما
هرچه برایم دل بسوزانی، مهم نیست
هرکس که با ایمان به راهی رفته باشد
دیگر برایش هیچ تاوانی مهم نیست
حالا چه خواهد شد پس از این؟هرچه باشد
این بار دیگر هیچ پایانی مهم نیست
شعر ششم :
مثـل نسیمی لای مو پیچید،برگشت
انگار از عاشق شدن ترسید،برگشت
خوشبختی ام این بار می آمد بماند
یک دفعه از هم زندگی پاشید،برگشت
مانند گنجشکی که از آدم بترسد
تا از کنارم دانه ای را چید،برگشت
آن روز عزرائیل می آمد سراغم
دست تو را برگردنم تا دید برگشت
او هم فریب قاب عکسی کهنه را خورد
با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت
بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه
اما نبودی،از همین رنجید،برگشت
مثل فقیر خسته و درمانـده ای که
از لطف صاحب خانه ناامید برگشت
بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند
اما غم من تازه از تبعید برگشت
بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد
مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت
شعر هفتم :
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
حافظ پی اعطای سمرقند نباشد
بگذارکه ابليس در اين معرکه یک بار
مطرود ز درگاه خداوند نباشد
بگذار گناه هوس آدم و حوّا
بر گردن آن سیب که چیدند نباشد
مجنون به بیابان زد و ليلا،ولی ای کاش
این قصه همان قصه که گفتند نباشد
ای کاش عذاب نرسیدن به نگاهت
آن وعده ی ناديده که دادند نباشد
یک بار تو درقصه ی پرپیچ و خم ما
آن کس که مسافر شد و دل کند نباشد
آشوب،همان حس غریبی است که دارم
وقتی که به لب های تو لبخند نباشد
در تک تک رگهای تنم عشق تو جاری است
در تک تک رگهای تو هر چند نباشد
من می روم و هیچ مهم نيست که یک عمر
زنجیر نگاه تو که پابند نباشد
وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
اشعار رویا باقری
واژگان کلیدی: اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از رويا باقري.





