
این داستان از زندگی سناتور “پال تسانگس” نقل شده است. او که سناتور ماساچوستس بود در ژانویهي ۱۹۸۴ اعلام کرد از سناتوری سنای ایالات متحده بازنشست میشود و در فکر انتخاب دوباره نخواهد بود. در آن زمان تسانگس از جمله چهرههایی بود که ستارهي بخت آنها در اوج آسمان سیاست میدرخشید، بخت انتخاب دوبارهي سناتور خيلی زیاد بود. حتی از او به عنوان نامزد آیندهي ریاست یا معاون ریاست جمهور آمریکا صحبت میشد. تسانگس چند هفته پیش از اعلام بازنشستگی باخبر شده بود که به نوعی سرطان لنفاوي مبتلا شده است که گرچه درمان قطعی ندارد اما قابل عمل است و اگر عمل خوب انجام شود توانایی بدنی بیمار چندان آسیب نمیبیند و امید زندگانی وي کم نمیشود. اما آن چه سبب بیرون آمدن سناتور از سنا شد بیماری او نبود بلکه بروز بیماري، چشم او را بر واقعیت میرایی انسان باز کرد. انسان نمیتواند هر کاری را که دلش میخواهد بکند. بنابراین سناتور میخواست در بازماندهي عمر به هدفی مهم برسد. سناتور به این نتیجه رسیده بود چیزی که در زندگانی بیش از چیزهاي دیگر دوست دارد، چیزی که حاضر نیست آن را با چیزهای دیگر عوض کند، بودن در کنار خانواده و نظارت بر پرورش فرزندان است. او تصمیم گرفت به جای وضع قانون براي کشور یا ثبت نام خود در کتابهای تاریخ به خانوادهاش برسد. اندکی پس از اعلام تصمیم، دوستی در پیام تبریک خود به سناتور مینویسد:”تا به حال هیچکس در بستر مرگ نگفته، ای کاش براي کسب و کارم وقت بيشتری صرف میکردم.”
“نویسنده:جان ماکسول”
واژگان کلیدی: داستان کوتاهی از جان ماکسول،داستانک جان ماکسول،قصه ای از جان ماکسول،اثری از جان ماکسول،آثار جان ماکسول،داستانی کوتاه از جان ماکسول،داستان زیبا،داستان آموزنده و اخلاقی،داستانی درباره ی گذر عمر و حسرت خوردن برای روزهای گذشته ی زندگی،داستانی درباره ی ارزشمند بودن زندگی،داستانی درباره ی بودن در کنار هم و علاقه به زندگی و خانواده و نزدیکان و آشنایانفداستانی از کتاب جان ماکسول،نوشته ای از کتابهای جان ماکسول،جان ماکسول نویسده ی کشور آفریقای جنوبی،
John Maxwell books،John Maxwell quotes .





