
بیدل دهلوی- غزل شماره 220
شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
عرض یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد
از تحیر خشک بندی کردهام ناسور را
چاره سازان در صلاح کار خود بیچارهاند
به نسازد موم، زخم خانهٔ زنبور را
ما ضعیفان را ملایم طینتی دام بلاست
مشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را
زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد
نیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را
عشرتی گر نیست میباید به کلفت ساختن
درد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را
غفلت سرشار مستغنی ست از اسباب جهل
خواب گو مژگان نبندد دیده های کور را
در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نهایم
پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را
اعتبار درد عشق از وصل برهم میخورد
زنگ باشد التیام آیینهٔ ناسور را
زندگی وحشی ست از ضبط نفس غافل مباش
بوی، آرامیده دارد در قفس کافور را
در تنعم ذکر احسان ها بلند آوازه نیست
چینی خالی مگر یادی کند فغفور را
بیدل از اندیشهٔ اوهام باطل سوختم
بر سر داغم فشان خاکستر منصور را