
بیدل دهلوی- غزل شماره 1732
کی رود از خاطر آشفتهام سودای ناز؟
مو به مویم ریشه دارد از خطش غوغای ناز
عرش پرواز است معنی تا زمینگیرست لفظ
اینقدر از عجز من قد میکشد بالای ناز
دل نه تنها از تغافل های سرشارش گداخت
حیرت آیینه هم خون است ز استغنای ناز
نیست ممکن گل کند زین پردهٔ عجز و غرور
عشق، بیعرض نیاز و حسن، بیایمای ناز
تا به شوخی میزند چشمت، عرق گل میکند
نیست بیایجادِ گوهر موج این دریای ناز
بسکه ابرام نیاز از بیخودی بردیم پیش
چین ابرو شد تبسّم بر لب گویای ناز
گرچه رنگ شوخچشمی برنمیدارد حیا
در عرق یک سر نگه میپرورد سیمای ناز
در چمن، رعنایی سرو لب جویم گداخت
از کجا افتاده است این سایهٔ بالای ناز
تا به کی باشی فضول آرزوهای غرور
در نیازآباد هستی نیست خالی جای ناز
شعلهٔ افسرده رعنایی به خاکستر نهفت
موی پیری گشت آخر پنبهٔ مینای ناز
گر تظلّم دامنت گیرد به دل خون کن نفس
با تغافل توأم افتادهست سر تا پای ناز
چشم کو تا از قماشِ حیرت آگاهش کنند
سخت بیرنگ است بیدل صورت دیبای ناز