درین ره تا کسی از وصلِ مقصد کام بردارد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1236

 

درین ره تا کسی از وصلِ مقصد کام بردارد

ز رفتن دست می‌باید به جای‌ گام بردارد

د‌ر این‌ گلشن‌ ز دورِ فرصتِ‌ عشرت چه می‌پرسی؟

که می خمیازه‌ گردیده است تا گل جام بردارد

من آن صیدم‌ که در عرضِ تماشاگاهِ تسخیرم

ز حیرت، کاسهٔ دریوزه چشمِ دام بردارد

به تکلیف بلندی خون مکن مشت غبارم را

دماغِ نیستی تا کی هوای بام بر دارد

به صد مصرِ شکر نتوان قناعت با شکر بستن

کرم مشکل‌ که از طبع‌ گدا ابرام بردارد

دل آهنگِ‌ گدازی دارد و کم‌ظرفیِ طاقت

کبابم را مباد از روی آتش خام بردارد

ندامت ساقی‌ است اینجا به افسوسی قناعت ‌کن

مگر دستی ‌که بر هم سوده باشی جام بردارد

درین بازار سودی نیست جز رنج پشیمانی

سحر هر کس دکانی چیده باشد شام بردارد

هواپیمای عنقا شهرتی مپْسند همّت را

نگینِ بی‌نشان حیف است ننگ نام بردارد

به رنگی سرگران افتاده‌ایم از سخت‌جانیها

که دشواراست قاصد هم ز ما پیغام بردارد

هوسْ تسخیرِ معشوقانِ بازاری مشو بیدل

کسی تا کی پیِ این وحشیانِ رام بردارد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها