یکی پنجه ی آهنین راست کرد

سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور
شماره 10
یکی پنجه ی آهنین راست کرد
که با شیر ، زورآوری خواست کرد
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید
دگر زور در پنجه ی خود ندید
یکی گفتش : آخر چه خسبی چو زن ؟
به سرپنجه ی آهنینش بزن
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت :
نشاید بدین پنجه با شیر گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چیر
همان پنجه ی آهنین است و شیر
تو در پنجه ی شیر مرد اوژنی
چه سودت کند پنجه ی آهنی ؟
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی
که در دست چوگان، اسیر است گوی
نوشته شد در سایت ادبستان شعر پارسی