
سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای
شماره 7
یکی را که معزول کردی ز جاه
چو چندی برآید ببخشش گناه
برآوردنِ کامِ امیدوار
به از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عمل
بیفتد ، نبرّد طناب امل
به فرمانبران بر ، شهِ دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش میزند تا شود دردناک
گهی میکند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی ، خصم گردد دلیر
وگر خشم گیری ، شوند از تو سیر
درشتی و نرمی به هم در بِه است
چو رگزن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند
مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که ماند پس از وی به جای
پل و خانی و خان و مهمان سرای
هر آن کو نماند از پسش یادگار
درخت وجودش نیاورد بار
وگر رفت و آثار خیرش نماند
نشاید پس مرگش الحمد خواند