شنیدم که در مصر میری اجل

سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای

شماره 45

 

شنیدم که در مصر میری اجل

سپه تاخت بر روزگارش اجل

جمالش برفت از رخ دلفروز

چو خور زرد شد بس نمانَد ز روز

گزیدند فرزانگان دست فوت

که در طب ندیدند داروی موت

همه تخت و مُلکی پذیرد زوال

به جز ملک فرمانده لایزال

چو نزدیک شد روز عمرش به شب

شنیدند می‌گفت در زیر لب

که در مصر چون من عزیزی نبود

چو حاصل همین بود چیزی نبود

جهان گرد کردم ، نخوردم برش

برفتم چو بیچارگان از سرش

پسندیده رایی که بخشید و خورد

جهان از پی خویشتن گرد کرد

در این کوش تا با تو ماند مقیم

که هرچه از تو ماند دریغ است و بیم

کند خواجه بر بستر جانگداز

یکی دست کوتاه و دیگر دراز

در آن دم تو را می‌نماید به دست

که دَهشَت زبانش ز گفتن ببست

که دستی به جود و کرم کن دراز

دگر دست ، کوته کن از ظلم و آز

کنونت که دست است خاری بکن

دگر کی برآری تو دست از کفن ؟

بتابد بسی ماه و پروین و هور

که سر بر نداری ز بالین گور

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها