
روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید : فردا چه می کنی ؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم .
همسرش گفت: بگو ان شاءالله !
او گفت: ان شاءالله ندارد! فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی !
از قضا فردا در میان راه ، راهزنان رسیدند و او را کتک زدند و اموالش را به یغما بردند .
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد .
پس از ورود به خانه ، همسرش گفت : این کیست که در این ساعت وارد خانه شده ؟
ملانصرالدین جواب داد: ان شاءالله منم !!!
انجام شدن یا نشدن هر کاری به اراده ی خداست ، خدا را هیچگاه فراموش نکنیم !
واژگان کلیدی : حکایتی از ملانصرالدین،داستان کوتاه،کوتاهی از،درباره در مورد،انجام کار با یاد خدا،توکل به خداوند،مقاله متن نوشته فراموشی خدا،بی توجهی به الله.





