
روزی که می مُردم
هوا سرد بود
و در یک لحظه
تن های بی شماری با من لرزیدند.
او
دست مرا محکم گرفته بود
عزراییل اسرافکار!
*****
چگونه است حال دستانم
بعد از نوازش
گونه های تو…؟
*****
من،
تو را می خواهم
و در این نزدیکی
رویایی دورتر از تو نیست .
*****
شادی مسافران و
کسالت سوزن بان ،
افسوس ،
ریل ها
شهرها را به هم می رسانند، اما
تو را از من دور می کنند .
*****
از زخمهای بزرگ
خط کوچکی باقی میماند ،
و از چشمهای تو
چه بگویم !!!
خاطرهی آرنجهای تو
بر تخت من گود افتاده !
*****
وقت خداحافظی بود
اما برای جان کندن من
دستی تکان نمی خورد
چهره ای غمگین و خنده دار
آدم برفی یی که عاشق آفتاب شده بود!
من، آرزویی یخ زده
در دست تابستان بودم
بیهوده تابستان بود
و من بیهوده گرمِ خاطرات خودم بودم
ظاهرا همه چیز خوب بود
آفتاب معشوقۀ من بود
اما من
هر لحظه کوچک تر می شدم!
واژگان کلیدی: اشعار بکتاش آبتین،نمونه شعر بکتاش آبتین،شاعر بکتاش آبتین،شعرهای بکتاش آبتین،شعری از بکتاش آبتین،یک شعر از بکتاش آبتین،شعر نو بکتاش آبتین،شعر کوتاه بکتاش آبتین،هایکو بکتاش آبتین.





