اشعار کوتاه بکتاش آبتین

روزی که می مُردم

هوا سرد بود

و در یک لحظه

تن های بی شماری با من لرزیدند.

او

دست مرا محکم گرفته بود

عزراییل اسرافکار!

*****

چگونه است حال دستانم

بعد از نوازش

گونه های تو…؟

*****

من،

تو را می خواهم

و در این نزدیکی

رویایی دورتر از تو نیست .

*****

شادی مسافران و

کسالت سوزن بان ،

افسوس ،

ریل ها

شهرها را به هم می رسانند، اما

تو را از من دور می کنند .

*****

از زخم‌های بزرگ

خط کوچکی باقی می‌ماند ،

و از چشم‌های تو

چه بگویم !!!

خاطره‌ی آرنج‌های تو

بر تخت من گود افتاده !

*****

وقت خداحافظی بود

اما برای جان کندن من

دستی تکان نمی خورد

چهره ای غمگین و خنده دار

آدم برفی یی که عاشق آفتاب شده بود!

من، آرزویی یخ زده

در دست تابستان بودم

بیهوده تابستان بود

و من بیهوده گرمِ خاطرات خودم بودم

ظاهرا همه چیز خوب بود

آفتاب معشوقۀ من بود

اما من

هر لحظه کوچک تر می شدم!


واژگان کلیدی: اشعار بکتاش آبتین،نمونه شعر بکتاش آبتین،شاعر بکتاش آبتین،شعرهای بکتاش آبتین،شعری از بکتاش آبتین،یک شعر از بکتاش آبتین،شعر نو بکتاش آبتین،شعر کوتاه بکتاش آبتین،هایکو بکتاش آبتین.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها