
شعر نخست:
امروز
ساعت شش و سی و دو دقیقهی بعدازظهر
نشست مقابلم
بر نیمکتی سنگی
در نقطهای گنگ از شهری غریب
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
آه،
با چشمهایش.
امروز
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
آه،
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای مردی ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید.
شعر دوم:
در اين هستی غم انگيز
وقتی حتی روشن كردن یک چراغ ساده ی دوستت دارم
كام زندگی را تلخ مي كند
وقتی شنيدن دقيقه ای صدای بهشتی ات
زندگی را تا مرزهای دوزخ می لغزاند
ديگر نازنين من
چه جايی اندوه؟
چه جای اگر؟
چه جای كاش؟
و من
اين حرف آخر نيست !
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهيزکاری های صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
شعر سوم:
حرف كه می زنی
من از هراس طوفان
زل می زنم به ميز
به زيرسيگاری،به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند كه می زنی
من،عين هالوها
زل می زنم به دستهات
به ساعت مچی طلایی ات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين.
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته ای
در كلمه ای انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.
واژگان کلیدی: اشعار مصطفی مستور،نمونه شعر مصطفی مستور،شاعر مصطفی مستور،شعرهای مصطفی مستور،شعری از مصطفی مستور،یک شعر از مصطفی مستور،شعر نو مصطفی مستور،شعر شاعر اهوازی،شعر اهواز.





