اشعار محمدتقی عبدالله فرد

اشعار محمدتقی عبدالله فرد

اشعار محمدتقی عبدالله فرد


شعر نخست:

دیگر ای زیبا نمی خواهم تو را

قاتل جان ها ! نمی خواهم تو را

از تو و پیمان تو ببریده ام

نه همی تنها نمی خواهم تو را

تو کمر بستی برای قتل من

زین جهت حالا نمی خواهم تو را

آب دیگر از سرم بگذشته است

با چنین معنی نمی خواهم تو را

دردمند درد بی درمانی ام

دکتر دانا ! نمی خواهم تو را

دست بر دامان حیدر می زنم

پیش آن مولا نمی خواهم تو را

” ناصر ” این را فاش می گویم مدام

با همه اعضا نمی خواهم تو را


  شعر دوم:

در دل دیوانه می جویم تو را

در پر پروانه می جویم تو را

تو به بام در تماشایی شدی

من میان خانه می جویم تو را

لحظه های عمر من کی بی تو بود

در دل افسانه می جویم تو را

تا بیایم جان به قربانت کنم

در شکاف دانه می جویم تو را

مست چون از ساغر یادت شوم

از لب پیمانه می جویم تو را

من چه ناآگاه غافل گشته ام

کنج در ویرانه می جویم تو را

من به بابت چون گدای مفلسی

از دُرّ شاهانه می جویم تو را

در میان مسجدم چون ره نبود

از بت و بتخانه می جویم تو را

همت مردانه اینجا لازم است

” ناصرم ” مردانه می جویم تو را


  شعر سوم:

آمد و بر حال زار من نگاهی کرد و رفت

دیده را خونین ز سوز اشک و آهی کرد و رفت

در بیابان وصالش تشنگان خویش را

شاد و خرم با رخ مهر گیاهی کرد و رفت

عاقبت دیدی چه با این خاطر افسرده کرد؟

سینه را آتش فشان از یک نگاهی کرد و رفت

می روم اما نه با دل از بر او می روم

گر چه او ترک غریب بی پناهی کرد و رفت

تا ببیند کشته ی در خون تپان خویش را

بر سر مقتول خود آمد گواهی کرد و رفت

وای بر آنکس که حب مرتضی در دل نداشت

گر چه او بر ملک هستی پادشاهی کرد و رفت

یا علی ! دستم به دامان تو از من دستگیر

چون که هر کس بر غم و رنجم نگاهی کرد و رفت

” ناصرا ” خدمت گذار بارگاه حیدرم

کسی خدمت به پیش بارگاهی کرد و رفت


  شعر چهارم :

آتشی در سینه دارم هم چو شمع

دوستی دیرینه دارم هم چو شمع

تا ببینم روی آن بی مثل را

در کفم آیینه دارم هم چو شمع

از دو زنگی خمار آلوده اش

مستی دیرینه دارم هم چو شمع

در ره سیر و سلوک و مردمی

خرقه ی پشمینه دارم هم چو شمع

در دل پر آتش سوزنده ام

یک جهان گنجینه دارم هم چو شمع

با شماتت گوی دون طبع دنی

سازشی دیرینه دارم هم چو شمع

با کسانی که ز یزدان غافلند

در دل خود کینه دارم هم چو شمع

از فراق سرو قدی ” ناصرا “

آتشی در سینه دارم هم چو شمع


  شعر پنجم:

اگر عشق تو را باور نمی کردم چه می کردم؟

به یادت عمر خود را سر نمی کردم چه می کردم؟

شکستم توبه ی خود را و جامت را پذیرفتم

بدین می گر لب خود را تر نمی کردم چه می کردم؟

رسیدم چون به کویت،بوسه بر خاک رهت دادم

به سر خاک تو را افسر نمی کردم چه می کردم؟

بود مولای من هر کس نشانی از تو می دارد

غلامت را غلامی گر نمی کردم چه می کردم؟

ز هر کس نام نیکویت شنیدم دل ز دستم رفت

به گوشم حلقه ی این در نمی کردم چه می کردم؟

به هر ذره نظر کردم نشانی از تو می دیدم

رخت را نقش چشم تر نمی کردم چه می کردم؟

شب و روزم به مدح ساقی کوثر به حق گذشت

ثنای ساقی کوثر به حق نمی کردم چه می کردم؟

به خاک من عجین گردیده آب مهر آن مولا

علی را گر به خود رهبر نمی کردم چه می کردم؟

شود ” ناصر ” فدای مرتضی صهر رسول الله (ص)

نثارش این تن لاغر نمی کردم چه می کردم؟


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


 واژگان کلیدی : حاج متخلص به ناصر عاشقانه از دیوان اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها