اشعار علی باباچاهی

 

شعر نخست:

 بازنگشتنی‌ هاچقدر بازنگشتنی‌ اند

نه این که غرقِ عرق شده باشند

و خزه‌ها بکشند جور برهنگی‌ شان را

روی طناب پوسیده راه می ‌روند

بوسیدنشان مشکل است

سکان پارو لنگر بادبان

با این کلمات عبارت‌هایی ساخته می‌شود

 که اعماق هولناکی دارند

ریشِ قرمزِ ناخدا اصلا خنده‌ دار نبود

بعضی‌ها چرا ؟

واقعا


شعر دوم:

شما با گِردبادی وسط صفحه كاغذ تماس گرفته اید

نه! درست گرفته اید

این وز وز زنبور نیست

غژغژ كفش نیست

فش فش ماری

كه با خش خش برگ هاقاطی شده باشد نیست .

لطفا پیامتان را بگذارید یا بگذارید برای بعد

اول آدم بوده این گردباد

زیر درخت سیب با گردو بازیمی كرده

حوصله اش سر رفته

شوخی شوخی به آتش نشانی زنگ زده

كمی دیر كرده

ماشینی كه چند آدمِ سر به هوا را كمی زیر كرده

رسیده که برسد

اما به چیزی كه باید زیر و زبر بشود نرسیده

نه قوطی كبریتی زیر سبیل استالین منفجر شده

نه هیتلر سر زیر برف كرده

كه تقلید كند خودكشی كبكی كه

اهل خودكشی اصلا نیست.

آدم از اول آدم بوده

گول كه خورده شیطان شده

گفته گول بزنم بچه های محل را

زده رفته در رفته

باد به گردِ هیچ كجایش نرسیده

مردم هنوز مار به مار مارپیچی ایستاده به ایستاده اند

جلو خانه ای كه دیوارهایش

از گیلاس های سرخ آتش نگرفته .

تو چه كار داری با دختری كه روسری اش را پس زده

تا گوشواره هایش بشوند فروغ فرخزاد؟

قاتل به محل قتل برمی گردد

گِردباد به گردو بازی

و دست گذاشته روی هیچ كجایش كه هیس

لطفا پیامتان را بگذارید !


شعر سوم:

جز با قرار قبلی

آن هم درست راس وقت مقرر

حتی برای کندن قبر وکفن و دفن خودش

و با تصور عزراییل پشت در بسته

که البته کمی صبر می‌کند

حالا حساب کن کسی از راه دور آمده باشد

از هزار و یک شبِ بین راه

وصف تو را شنیده باشد

و از آینه‌ ی بغل ماشین بیرون پریده باشد !

دیگر چه جای تعجب

اگر یکی از ما

به قالب یک پرنده‌ی فرضاً سفید درآید

از شاخه ‌ای جدا شود و بعد

روی دسته ‌ی در

به انتظار تو قطعه سنگِ سیاهی شود

پس از قرار معلوم

او فکر می‌ کند که ساعت محض است

تیک تاکو قارقار هیچ کلاغی را جز با قرار قبلی

جز با قرار قبلی اگر خواست در غروب

یکی از ما رنگ کند بال و پرش را

عوض کند طنین صدایش را

آن هم نه این که راس وقت مقررو با قرار قبلی

 با این قرار بام‌های دورتر از دست اگر خواستند

و بال‌ها که عین کلاغ عین پرنده‌ی فرضاً سفید اگر خواستند

و آن کسی که از شکاف درِ کوچه

خواستعین چشم‌های خودش بود اگر

ما خواستیم

بال و پری هم زدیم

ولی او هنوزعین عقربه‌ها

عین دایره‌های دور خودشفکر می‌ کند

و فکر می‌ کند که ساعت محض است

و بی‌ قرار کسی نیست

جز با قرار قبلی .


شعر چهارم:

به باز آمدنت چنان دلخوشم

 که طفلی به صبح عید ،

پرستویی به ظهر بهار

 و من به دیدن تو

 چنان در آینه ات مشغولم

 که جهان از کنارم می گذرد

. بی آن که سر برگردانم

 در فصلهای خونین هممی توان عاشق بود

 به قمریان عاشق حسد می ورزم

 که دانه بر می چینند

 و به ستاره و باران

که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه می زنند

. و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

 در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

 مگر از راه در رسی

 مگر از شکوفه سر بر زنی

 مگر از آفتاب درآیی

 وگرنه روز

تابوتی است بر شانه های ابر

 که مارا به افق های ناپیدا می سپارد

 و عشق آهوی محتضری است

. که سر بر شانه های باران می گذارد

! بیا

! با اندامی از آتش بیا

. و جلوه ای از آذرخش

!!! هیهات

؟ من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن

 که بی توتا شبگیر پیر می شوم

 چندان که بازآیی

 ستاره ها همه عاشق می شوند

. و جوانی در باران از راه می رسد


 شعر پنجم :

مست

مست مست

مست مست مست

می روم به کوچه های خلوت وعزیز

می کشم به پشت هر حصار کهنه دست

کوچه ها تهی ست

بر جبینشان

با خطوط غم نوشته اند:

هیچ کس در انتظار مقدم تو نیست.

مست

ماه کوچ میکند

شب چه ساکت است

از صدای پای فقر عاشقانه تر صدای پای ماه نیست

بندر عزیز!

چون پرنده ها مرا صدا مزن

مثل آنکه چشم های روشنت مرا به کوچه می برند

مثل آنکه دست من گرفته ای مرا به کوچه باغ های

شعر می بری

مثل آنکه حرف می زنی

یا صدای ریزش ستاره هاست؟

مثل آنکه آب می وزد؟

مثل آنکه خانه های شهر راه می روند؟

آه

من چقدر مست

من چقدر ساده ام

مثل آنکه دفتر و کتاب و شعر

هر چه خوانده ام به باد داده ام.

مست

غرق نور الکل و صفای دود

مست مست مست

هیج کوچه ای مرا به خانه ای نمی برد

کوچه تا ستاره ها تهی ست

به رفاقت سبوی می قسم!

این نه زندگی است .


شعر ششم :

مردی که خودش را تمام روزدر یک اتاق زندانی می‌کند

اصلا دیوانه نیست !

یا انار متراکمی‌ است که در پوست خودش جا خوش کرده

یا پیاز متورمی‌ است که لایه‌لایه پرده برنمی‌دارد از تنهایی‌اش .

در بیروت مردی را دیدم با پای گچ‌گرفته که از تابوت بیرون نمی‌پرید

پلنگ هم در قفس آهنین تصوّری از آزادی دارد

در جنگ تن به تن هر دو پا گذاشتیم به فرار

من از یک طرف،منِ دیگر من از طرف دیگر

و شانه به شانه به خانه رسیدیم دقیقاً

و من زیر یک سقفِ دراز به دراز،دراز کشیدم

خیلی خوب شد

چند تابلو مختلف دور و برم میخکوب شد

نه عاشقِ عاشقم

نه کُشته مُرده ی شهری که ساکنانش در صدف خودشان،گوش‌ماهیِ خودشانند

قطع امید نمی‌کنم،امّا

از مردی که در یک اتاق زندانی شده

یا مُرده‌ای که روی تختخواب دراز کشیده !


شعر هفتم:

حتماً هنوز در راه است

آن اتفاق ساده

که یک ‌روزپشت اناری قرمز می‌افتد

و ناگزیر تا حالا

شکلِ عجیبی به خود گرفته

از بس که زیر درخت سیب

و پشت شاخه‌ی انگور

و در کنار تو

با این حساب

اصلاً به فکر پس زدن رنگ ‌های مانده  بر اشیا

و پرده‌ی کشیده بر انگور و سیب و انار نباش

حتماً هنوز

تازه کسی چه می ‌داند

شاید همین فردا

از خانه ی رو به کوچه

که طی می‌ کنی آن راه مقرر را

در ابرها که سرزده می ‌آیند

در چترها که غالباً از روی احتیاط

در پاکتی که روی میز اداره‌ است

اما سوای این همه حدس و گمان

چیزی که می‌گریزد دائم

از حلقه ای به حلقه ‌ی دیگر

چیزی که پیش از این‌ها نیز

سیگار تا به سیگار

ده بار دست کم

پشتِ اناری قرمز اتفاق نیفتاده ا‌ست.

تا این دقیقه به ناچار

شکل عجیبی به خود گرفته

از بس که بی تو با تو در کنار تو

دور از تو

زیر درخت سیب و چه بگویم؟

در عین حال وَ با یک حساب ساده

امروز برگِ آخر تقویم تو نیست

حداقل سیصد و شصت و سه چار مرتبه‌ ی دیگر

 حبه‌ی قندی،آفتاب عالم تابی

در ته فنجانِ تو حل می‌شود

با قاشق لجوج چای خوری.

پس با خیال راحت

شب در خیال‌های مه ‌آلود چرخی بزن

و روز در چترهای خیس

و آن اتفاقِ ساده که چیزی ا‌ست

چیزی که ما نمی‌ شنویم،ما نمی بینیم

یک روز عصر

تا که ورق می ‌زنی در آینه

ته مانده ‌ی تقویم را

در بادها که سرزده می‌آیند

در برگ‌ها که یک شبه

در برف‌ها که یکسره .


 واژگان کلیدی: اشعار علی باباچاهی،نمونه شعر علی باباچاهی،شعر نو علی باباچاهی،شعرهای علی باباچاهی،یک شعر از علی باباچاهی،شاعر علی باباچاهی،شعری از علی باباچاهی.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها