اشعار عباس صفاری

شعر نخست:

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده‌ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی‌شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده‌اند

چمدانشان را می‌بندند

و ناپدید می‌شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه به جا می‌ماند

رد پائی است

و خاطره‌ای که هر از گاه پس می‌زند

مثل نسیم سحر

پرده‌های اتاقت را

 


شعر دوم:

زمستان را فقط

به خاطر تو دوست دارم

به خاطر لباس‌های گرم زمستانی‌ات

که هرچه سردتر می‌شود

زیباترت می‌کنند

به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را

بلندتر نشان می‌دهد

به خاطر آن پلی‌ور سفید یقه‌اسکی

که محشر می‌کند

و هر بار که می‌پوشی‌اش

مثل گلی که باز شود در برف

چهره‌ات می‌شکوفد از یقه‌ی تنگش

به خاطر آن شال گردن کشمیر

که جان می‌دهد برای یک میز آفتابگیر و

قهوه‌ی تلخ با شیر

سال از پیِ سال از حضور تو

حظ می‌کنم هر روز

در لباس‌هایی که فصل را کوتاه

و بی‌همتا می‌کند پسند تو را

لباس‌هایی که وسط تابستان هم

دلم برای دیدنشان

تنگ می‌شود

دستکش‌های نرمی

که از من نیز گرم‌ترند

و بوی صحرائی چرمشان تا بهار

عطر ملایم دست‌های توست

و آن چکمه‌های وِرنیِ ساق بلند

که کفرت را گاهی درمی‌آورند

وقتی کنار یک فنجان چای تازه‌دم

یک دنده وا می‌روی در گرمای مبل

و گوش نمی‌دهی به پیشنهاد من

که بارها گفته‌ام با کمال میل حاضرم

مأموریت بی‌خطر بازکردن بندشان را

به عهده بگیرم

زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می‌کنی با من

و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می‌چسبانی به من

هنوز باورم نمی‌شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می‌نشینم

که سال‌ها چشم دیدنش را نداشته‌ام.

 


شعر سوم:

خرت و پرت‌های این خانه

چشم تو را که دور می‌بینند

یک‌بند پشت سرم حرف می‌زنند

گلدان‌ها

پرده‌ها

تختخواب آشفته

ظروف تلنبار بر هم

مجلات بازمانده بر میز

حتا این گربه‌ی بی‌چشم و رو

که در غیاب تو ترجیح می‌دهد

حیاط همسایه را …

می‌گویند تو که نیستی

تنبل می‌شوم

و سمبَل می‌کنم

هر مهمی را

کسی نیست به این کله‌پوک‌ها بگوید

وقتی تو نیستی چه فرق می‌کند

فرقم را از کجا باز کنم

و یقه‌ام را تا کجا …

از فرودگاه که بردارمت

خواهی دید ریش سه روزه‌ام

سه‌تیغه است و معطر

و خط اطو بازگشته است

به پیراهن و شلوارم.


شعر چهارم:

دست سرنوشت

یا دیوانگی محض

دیگر فرقی نمی‌کند

دلی که تو به دریا زدی

دیوار چین هم

جلودارش نبود

حتی اگر می‌شنیدی

قایقی کاغذی خواهی شد

که شاد و شناور

می‌رود زیر پلی تاریک

و از آن سویش

هرگز خارج نمی‌شود.


شعر پنجم:

 زمستان را

به خاطر چتری دوست دارم

که سرپناهش را در باران

قسمت می‌کنی با من

و هر قدر هم که گرم بپوشی

یقین دارم باز

در صف خلوت سینما خودت را

دلبرانه می‌چسبانی به من

هنوز باورم نمی‌شود

که سال به سال

چشم به راه زمستانی می‌نشینم

که سال‌ها

چشم دیدنش را نداشته‌ام


شعر ششم:

می گویند عمر من و تو

در محاسبات نجومی

در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست .

من اما حاضرم

زیر تک درختی

پرت افتاده تر از تنهائی آدم

در پرتو حسن تو بنشینم

و صد سالی یکبار

پلک بزنم .


واژگان کلیدی: اشعار عباس صفاری،نمونه شعر عباس صفاری،شعرهای عباس صفاری،شاعر عباس صفاری،شعری از عباس صفاری،یک شعر از عباس صفاری،شعر نو عباس صفاری.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها