اشعار ایمان فرستاده

اشعار ایمان فرستاده
شعر نخست :
از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را
از آن لبهای سرخت،جرأت پیمانه بازی را
شبیه موی تو بر شانه میریزم و میدانم
که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را
به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا
به همراه هزاران عاشق پروانه بازی را
کنار حوض خانه ، کودکانه تجربه کردیم
من و تو با مکعب های کوچک خانه بازی را
و حالا بی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم
در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را
شعر دوم :
صبح آمده است با هیجانات مردهاش، آورده است مثل همیشه عذاب را
خورشید مثل یک زن بیمار و حامله، عُق میزند بهصورت من آفتاب را
یکگوشه کنج تخت فرو میروم مگر، تاریکیِ عزیز در آغوش گیردم
هی نور لعنتی همهجا پخش میشود، تسخیر میکند همهی تختخواب را
از جا بلند میشوم،احساس میکنم نیروی وزن باز مرا چنگ میزند
هی با عروض و قافیه درگیر میشوم، تا در غزل نشان دهم این التهاب را
وقتیکه ظرفهای کثیف گذشته را، میشویم و به حال خودم فکر میکنم
حس میکنم که پر شدهام از حباب بغض، وقتش رسیده باز کنم شیر آب را
پایین به سمت زیرزمین میروم مگر، با دوستان فلسفیام دردِ دل کنم
پیدا کنم بخاریِ غمگین و کهنه را، یا سوسکهای دربهدرِ فاضلاب را
تا خرخره عذاب نشسته است در تنم، حس میکنم برای خودم هم زیادیام
امشب اگر کمک بکند این طناب سفت، بالا میآورم همهی این عذاب را
شعر سوم :
حس میکنم باید الان پیدا کنم دفترم را
باید در آغوش گیرم دلگرمی آخرم را
رو به سقوطم،برای پرواز بالی ندارم
در باغچه دفن کردم ته مانده های پرم را
اعصاب این برگها و گنجشکها را ندارم
له میکنم زیر پایم گلهای دور و برم را
با مادرم قهر کردم او هم برایم دعا کرد
یک روز میگیرم از خود داغ دل مادرم را
حیرت زده مثل هر صبح مسواک از دستم افتاد
وقتی در آیینه دیدم ایمان ناباورم را
من خنده های غم انگیز،من اخمهای دل انگیز
من میکشم نیمه شبها آن نیمه دیگرم را
اوضاع آرام شعری بر هم بریزد اگر من
در شهر کاغذ بریزم دیوانه های سرم را
هر چند گفتم کمی از غمهای هر روزم اما
دنبال خود میکشانم غمهای سنگین ترم را
شعر چهارم :
دلم گنجشکهای خانه را جدی نمیگیرد
پریشان حالی پروانه را جدی نمیگیرد
دلم در باغچه میگیرد اینجا هیچ زنبوری
غم شیر حیاط خانه را جدی نمیگیرد
همه در فکر گل هستند و گل در فکر زیبایی
کسی حرف عمیق دانه را جدی نمیگیرد
نه خورشید دل انگیزی و نه ابر غم انگیزی
خدا این خانه ی ویرانه را جدی نمیگیرد
شبیه شانه ای کوچک نشستم در غم مویت
ولی مویت حضور شانه را جدی نمیگیرد
چه بیهوده به گوش شهر گفتم غصه ام را آه
کسی اندوه یک دیوانه را جدی نمیگیرد
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.





