به فرمان حجاج شوریده بخت

آذر بیگدلی – حکایت شماره  54

به فرمان حجاج شوریده بخت

که بودش زبان تلخ و گفتار سخت

نشاندند بر نطع فوجی اسیر

بگفتش یکی زآن میان کای امیر

یکی روز در مجلس راستان

همی زد ز تو هر کسی داستان

کسی خواست نامت به زشتی برد

منت پرده نگذاشتم بردرد

رهایی ده امروزم از زیر تیغ

مفرمای در حقگزاری دریغ

از آن بینوا بی کس بیگناه

طلب کرد حجاج ظالم گواه

بگفتش: یکی زان اسیران مرا

گواه است از آن پرس و این ماجرا

نپوشید چشم از حق آن مرد نیز

چنین گفت در زیر شمشیر تیز

که : آری در آن روز این حق پرست

ز نیکی زبان بداندیش بست

خروشید کز بیم این رستخیز

نکردی چرا منع بدگو تو نیز؟

به پاسخ چنین گفت آن بیگناه

که: ای از جفای تو روزم سیاه

نه جای عتاب است با من تو را

که بودم من آن روز دشمن تو را

ز خوی توام چون نبود ایمنی

شگفتت نیاید ز من دشمنی

ز ظلمت، خدا در نظر داشتم

از امروز گویا خبر داشتم

چو این حرف بشنود از آن تنگدل

بر آن هر دو بخشود آن سنگدل

بگفتا: به ایشان مدارید کار

که این راستگویست و آن دوستدار

هم از راستی رستگاری رسد

هم از دوستی دوستداری رسد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها