
آذر بیگدلی – حکایت شماره 46
بخیلی شنیدم یکی روز، چاشت
به دستار خوان نان، عسل نیز داشت
شنید از در خانه آواز پای
نماندش دل از بیم مهمان به جای
ز خوان زود برداشت نان وز کسل
نشد فرصتش تا رباید عسل
مگر بود آسوده زین فکر و بس
که بی نان عسل خود نخورده است کس
به منزلگه او درآمد چو مرد
ز ناخوانده مهمان کشید آه سرد
شد آشفته چون گل ز باد خزان
به او گفت پس دل طپان، لب گزان
که: می بینمت دل ز صفرا به جوش
وگرنه چرا نیستی شهدنوش؟
ازین حرف مهمان فزودش هوس
به جام عسل غوطه زد چون مگس
ز شیرینیش روی مهمان شکفت
نمی چون نماند از عسل خواجه گفت
که : بی نان عسل؟ دل نسوزد عجب
نگیرد عجب تن از آن سوز تب؟
همی گفت با میزبان میهمان
که : سوزد دل، اما دل میزبان