تو چو زری، ای روان تابناک

پروین اعتصامی

مثنوی شماره 25

روح آزاد

تو چو زری، ای روان تابناک

چند باشی بسته ی زندان خاک

بحر مواج ازل را گوهری

گوهر تحقیق را سوداگری

واگذار این لاشه ی ناچیز را

درنورد این راه آفت خیز را

زر کانی را چه نسبت با سفال

شیر جنگی را چه خویشی با شغال ؟

با خرد، صلحی کن و رایی بزن

کژدم تن را به سر، پایی بزن

هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست

گوش هستی را چنین آویزه نیست

تو یکی تابنده گوهر بوده ای

رخ چرا با تیرگی آلوده ای؟

تو چراغ ملک تاریک تنی

در سیاهی ها، چو مهر روشنی

از نظر پنهانی، از دل نیستی

کاش می گفتی کجایی، کیستی

محبس تن بشکن و پرواز کن

این نخ پوسیده از پا باز کن

تا ببینی کآنچه دید ماسواست

تا بدانی خلوت پاکان جداست

تا بدانی صحبت یاران خوشست

گیر و دار زلف دلداران خوشست

تا ببینی کعبه ی مقصود را

برگشایی چشم خواب آلود را

تا نمایندت به هنگام خرام

سیرگاهی خالی از صیاد و دام

تا بیاموزند اسرار حقت

تا کنند از عاشقان مطلقت

تا تو، پنهان از تو، چون و چندهاست

عهدها، میثاق ها، پیوندهاست

چند در هر دام، باید گشت صید

چند از هر دیو، باید دید کید

چند از هر تیغ، باید باخت سر

چند از هر سنگ، باید ریخت پر

مرغک اندر بیضه چون گردد پدید

گوید اینجا بس فراخ است و سپید

عاقبت کان حصن سخت از هم شکست

عالمی بیند همه بالا و پست

گه پرد آزاد در کهسارها

گه چمد سرمست در گلزارها

گاه برچیند ز بامی دانه ای

سر کند خوش نغمه ی مستانه ای

جست و خیز طائران بیند همی

فارغ اندر سبزه بنشیند دمی

بینوایی مهره ای تابنده داشت

کز فروغش دیده و دل زنده داشت

خیره شد فرجام زان جلوه گری

بردش از شادی به سوی گوهری

گفت: این لعلست، از من میخرش

گفت: سنگست این، چه خوانی گوهرش

رو، که این ما را نمی آید به کار

گر متاعی خوبتر داری بیار

دکه ی خر مهره، جای دیگر است

تحفه ی گوهر فروشان، گوهر است

برتری تنها به رنگ و بوی نیست

آینه ی جان از برای روی نیست

تا نداند دخل و خرجش چند بود

هیچ بازرگان نخواهد برد سود

چشم جان را، بی نگه دیدارهاست

پای دل را، بی قدم رفتارهاست

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها