
رهی معیری – غزلیات
شماره 41
گریه ی بی اختیار
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست، ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بیاختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم، دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم، نفسم بیغبار باید و نیست
مرا ز باده ی نوشین، نمیگشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل، در کنار باید و نیست
به سردمهری باد خزان نباید و هست
به فیضبخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پاکان رسی؟ که دیده ی تو
به سان شبنم گل، اشکبار باید و نیست
رهی، به شام جدایی چه طاقتی است مرا؟
که روز وصل، دلم را قرار باید و نیست