
رهی معیری – غزلیات
شماره 39
آزاده
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم، شکوهای از خار و خسم نیست
از کوی تو بی ناله و فرياد گذشتم
چون قافله ی عمر نوای جرسم نیست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن نوگل خندان نفسی هم نفسم نیست
صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بیحاصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نیست
از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست
امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده ی دردم، دو سه پیمانه بسم نیست