قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ی / درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی

درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی

به این پست امتیاز بدهید

درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی

بد نام عشق جان شو اینست نیکنامی

پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی

کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیامی

عقل تو پای بندی عشق تو سربلندی

العقل فی الملام والعشق فی المدامی

الدیک فی صباح واللیل فی انهزام

والصبح قد تبدی فی میحة الظلامی

معشوق جز که مایی می جز که خون مایی

هم جان کند رئیسی هم جان کند غلامی

دل را کباب کردی خون را شراب کردی

یا من فداک روحی یا سیدالانامی

ز اندیشه شو پیاده تا بر خوری ز باده

من راوق قدیمم مستکمل القوامی

مستفعلن فعولن آتش مکن مجوشان

زیرا که عقل اول آخر بماند خامی

می گو تو هرچه خواهی فرمانروا و شاهی

سلمت یا حبیبی یا صاحب السلامی

باده چو باد خیزان چون پشه غم گریزان

لا تعذلوا السکاری افدیکم الکرامی

تبریز شاد بادا ز اشرق شمس دینم

والشمس حیث تجری للمشرقین نامی

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code