ای کاروان منزل آخر چه بار داری
نقد ابد گزیدی یا یار زنگباری
چون شاه نقد جوید هر جنس در نگنجد
می جوی نقد خود را اندر تن حصاری
این قلعه چار برج است یک پاسبان اصلی
بشناس پاسبان را بگذار هر چهاری
تن خاک و باد و آبست آتش درو مسلط
اینها چو قرب دارند با تن مکن تو یاری
تو مرغ قصر شاهی اندر قفص چه باری
چون حکم شه در آید بشکن قفص چه باری
چندانکه درد خوردی از درد درد بردی
مشکن تو جام صافی تا بشکند خماری
از دام چون رهیدی بر قصر شه رسیدی
هر دو جهان بدیدی لیل تو شد نهاری
عزم سفر که کردی رفتی و آمدی باز
بگشا سر قماشت هر نیک و بد که داری
شمس الحقا به تبریز اسرار هر دو عالم
پیداست پیش رویت پنهان چگونه داری