وه که دلم برد غمزه های نگاری

وه که دلم برد غمزه های نگاری

شیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلم چون نبود خالی از اندوه

درد و غمم چون بود ز یار و دیاری

از پی این عشق اشک هاست روانه

خوب و شهی آمد و لطیف نثاری

چشم بپای چو ابر آب فشاند

تا ننشیند بر آن نثار غباری

کان شکر آن لبست باد بقایش

تا ننماید خزان و غوره فشاری

نک شب قدرست و بدر کرد عنایت

بر دل هر شب زدی ستاره شماری

بی مه و جان آب زیر و زبر بود

ماهی بی آب رو که دید قراری

جود چو عقلی و این جهان همه چون تن

از تن بی عقل کی بیاید کاری

خلعت نو پوش بر زمین و زمانه

خلعت گل یافت از حیات تو خاری

گر نبدی خوی دوست روح فشانی

خود نبدی عاشقی و روح سپاری

خرقه بده در قمارخانه عالم

خوب حریفی و سوزناک قماری

بهر کنارش همی که در بگشایند

هیچ کس آن بحر را ندید کناری

تن بزنم تا بگوید آن خوش خوش خو

آنکه ز حکمش نیافت کوه وقاری

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها