گر من اندر عشق جانان نیک دانا بودمی
اندر آن یغما حریف ترک یغما بودمی
ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی
در میان حلقه های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی ما را بخستی در جهان
در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی
ور نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم
جا نگردانیدمی هرنیک و بد جا بودمی
من نکردم چاره ای با عشق همچون آتشین
آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی
گر بکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق
من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی
ور نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی
کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی