الحمد لله کز کرم با ما دگر در ساختی
وز بهر لشکرهای دل تو سنجقی افراختی
بالا بدی مانند خور روشن ز نورت صد قمر
زیر آمدی ای شاه جان با هر گدا در ساختی
کردی مرا از عشق پرخوف و لطیف و شاد خور
ظلمت که بود اندر تنم از نور جان پرداختی
اندر شکار پهلوان بردی ز شیران عقل و جان
وانگه سواره شاه مان بر ملک دل شان ساختی
مانند رستم دروغا چون شیر اندر بیشه ها
مردانه همچون اژدها بر قلب لشکر تاختی
پنهان شدم اندر زمین از چشم تو ای پیرهن
پنداشم نشناسیم خود عاقبت بشناختی
ای کیمیای سرمدی بر بار عشق سرمدی
تا مس تن را زر کنی چون نقره ام بگداختی
بگداختی مس مرا در آتش آن کیمیا
آخر چو زر گشتم ز تو دیدم که خوش بنواختی
زین درد بی درمان تو وز آتش هجران تو
جانم ز غم تا گشت پر در آتشم بگداختی
چون شمس دین زان چشم و رخ بردی ز طعم اسپ و رخ
کردی مرا شه مات خود بی آنکه با من تاختی