مرا هر لحظه منزل آسمانی
تو را هر دم خیالی و گمانی
تو گویی کو طمع کرده ست در من
جهانی زین خیال اندر زیانی
در آن چشم دروغت طمع کردم
که چون دوزخ نمودستت خیالی
در آن عقل خسیست طمع کردم
که جان دادن برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی
چه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری
ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزاید
ز یک مشتی گیاهی گلستانی
به حق نور چشم دلبر ما
که روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش
که شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بود
نه طمع آنکه بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گردد
نه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تا فارغ آیم
طمع آن نی که گویندم فلانی
خمش کن چند گویی چند لافی
بباید این چنین دم را عیانی
بجان صدر شمس الدین تبریز
که شد جانم جهان را نکته دانی