ایا ای فر ذات ذوالجلالی
به بینایی کمال اندر کمالی
برای روحها آب حیاتی
به باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم
تو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان
که تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت او
بدیدی خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم
که هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیرد
جمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت
به جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل
و پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش
نگنجد بحرهای لا یزالی