ایا ای جام کوته چشم فانی
تو خواهی تا ضمیر غیب خوانی
ازین دریای اسرار پر آتش
بکن پرهیز وگر نی خود تو دانی
هنوز اینی ببین خود را تو بنگر
سپندار از هوس آنی که دانی
تو با آن نور صافی سر بکشتی
برین بحر پر آتش تا برانی
که گر چون جان شوی تو خود سبک رو
هماره سوخته خرمن بمانی
تو جسمی بر تو زد پرتو ز جانی
تو پنداری سراسر گشته جانی
چو آن پرتو به پیوند و به اصلش
تو خود بینی به دیده که همانی
چو آهن سرخ شد همرنگ آتش
از آن پرتو که دادش یک زمانی
چو از آتش بماند یک زمانی
بود آهن ز دوری مکانی
مگر از آتش مخدوم جانی
خداوند شمس دین آسمانی
که آتش های او مر آهنان را
کند زر شرارانگیز کانی