ای مرغ عجب پران از بند تو آزادی
صد مرغ دگر دامست والله که چو صیادی
تو کبک خوشخرامی طوطی شکر کلامی
مقبول خاص و عامی مرغ عجب فتادی
تو مرغ عجب هستی در شوق بسی مستی
از نیستی و هستی غم نیست چو افرادی
تو مرغ عجب شاهی تا با مهی و ماهی
بی ماندید ماهی بی تو ندید شادی
تو شور بسی داری از عشق خبر داری
تو شکل دگر داری شوری به دلم دادی
تا هجر رخ نمود است اندوه دل فزود است
در غم که بسته بود است بر من روان گشادی
تو عزم سفر کردی رخ سوی دگر کردی
جانم به خطر کردی کی غم بدل نهادی
اسحاق یار جانی چون می رود نه مانی
ای وای زندگانی کز پای اوفتادی