به پیشت نام جان گویم زهی رو

به پیشت نام جان گویم زهی رو
به این پست امتیاز بدهید

به پیشت نام جان گویم زهی رو

حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد

که از حسن بتان گویم زهی رو

بهار و صد بهار از تو خجل شد

من افسانه خزان گویم زهی رو

تو شاهنشاه صد جان و جهانی

من از جان و جهان گویم زهی رو

حدیثت در دهان جان نگنجد

حدیثت از زبان گویم زهی رو

جهان گم گشت و ماهت آشکارا

چنین مه را نهان گویم زهی رو

همه عالم ز نورت لعل در لعل

به پیش تو ز کان گویم زهی رو

ز تو دل‌ها پر از نور یقین است

یقین را از گمان گویم زهی رو

چو خورشید جمالت بر زمین تافت

ز ماه و اختران گویم زهی رو

چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت

من از وی گر فغان گویم زهی رو

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0