قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف ن تا ه / راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این

به این پست امتیاز بدهید

راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این

بیش فلک نمی‌کشد درد مرا و نی زمین

این دل من چه پرغم است وان دل تو چه فارغ است

آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پر است چین

تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم

چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین

سر هزارساله را مستم و فاش می کنم

خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین

شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره

گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین

خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت

ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین

ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان

مطرب دلربای من بهر خدا همین همین

عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم

ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین

......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*