قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار مولانا / دیوان شمس / غزلیات شمس / حرف م / چون آینه رازنما باشد جانم

چون آینه رازنما باشد جانم

به این پست امتیاز بدهید

چون آینه رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز

سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

ای طالب بو بردن شرط است به مردن

زنده منگر در من زیرا نه چنانم

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین

تیر است حدیث من و من همچو کمانم

این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من

بازار جهان در به کی مانم به کی مانم

وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی

دارمش نگوسار از او من نچکانم

ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را

کز بحر بدان قطره جواهر بستانم

چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر

بر چرخ وفا آید این ابر روانم

در حضرت شمس الحق تبریز ببارم

تا سوسن‌ها روید بر شکل زبانم

حمایت مالی از سایت
......

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*