مدارم یک زمان از کار فارغ

مدارم یک زمان از کار فارغ
به این پست امتیاز بدهید

مدارم یک زمان از کار فارغ

که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد

مبادا هیچ کس ای یار فارغ

قلندر گر چه فارغ می‌نماید

ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می‌کشد او خار بسیار

همه گل گشت و گشت از خار فارغ

چو موری دانه‌ها انبار می‌کرد

سلیمان شد شد از انبار فارغ

چو دریاییست او پرکار و بی‌کار

از او گیرند و او ز ایثار فارغ

قلندر هست در کشتی نشسته

روان در را و از رفتار فارغ

در این حیرت بسی بینی در این راه

ز کشتی و ز دریابار فارغ

به یاد بحر مست از وهم کشتی

نشسته احمقی بسیار فارغ

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0