قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / غزلی از امین عدنانی

غزلی از امین عدنانی

 

چشمهایت داستان دارد ز جانی سوخته

شاعری آتش بجان از دودمانی سوخته

پرسه در صحرای بی دردی و بی اندیشگی

قصه ها دارد ز نسل بی نشانی ، سوخته

بس که از یاران و نایاران خیانت دیده ایم

سینه ها در آتش این بدگمانی سوخته

بال هایی در قفس،بس کرکسان در پیش و پس

بس حکایت ها کند از آشیانی سوخته

خانه ها ویران شده ، ویرانه ها ویرانه تر

لاک پشت پیر، از بی خانمانی سوخته

نیست خورشیدی در این تاریکی، اما صد عجب

از زمینی گُر گرفته، آسمانی سوخته

جز علف در باغ ما چیزی دگر هرگز نرُست

باغ ما در حسرت بی باغبانی سوخته

از زمان شوکت بت های ما جز این نماند

معبدی آتش گرفته، کاهنانی سوخته

ما تمام عمر سر در پای هجرت داشتیم

کاروانی سوخته، با ساربانی سوخته

بعد ما، شاید که از ما ماند این اندک به جای

قاب عکسی خاک مرده از زمانی سوخته


واژگان کلیدی:اشعار امین عدنانی،نمونه شعر امین عدنانی،شاعر امین عدنانی،شعرهای امین عدنانی،شعری از امین عدنانی،یک شعر از امین عدنانی،غزل غزلیات غزل های غزلی از امین عدنانی،امين عدناني.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code