قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / عنصری / قصاید عنصری / گل خندان خجل گردد بهاری

گل خندان خجل گردد بهاری

عنصری بلخی

قصیده شماره ۵۳

در مدح سلطان محمود

گل خندان خجل گردد بهاری

که تو رنگ از بهار و گل به آری

به سیم ومشک نازد جان ازیرا

که سیمین عارض و مشکین عذاری

نگار قندهاری قند لب نیست

تو قندین لب نگار قندهاری

به مشکین زلف شهر آشوب ماهی

به جادو غمزه جان آهنج خاری

ببند زلف جز دل را نبندی

به جادو غمزه جز جان را نخاری

به رنگ از لاله ی خودرنگ عکسی

به بوی از عنبر سوده بخاری

همی خندی که ماه سرو قدی

همی بالی که سرو جویباری

شکر بارد به وصفت لب چو بارد

به مدح شاه درّ شاهواری

خداوند زمانه میر محمود

که کار ملک ازو گشته است کاری

ایا خورشید رای و مشتری طبع

تو از هر دو جهان را یادگاری

به جای پیشدستی پیشدستی

به جای بردباری بردباری

سخن داند که تو چابک ادیبی

عنان داند که تو زیبا سواری

تو خورشیدی ولیکن بی زوالی

تو گردونی ولیکن بی مداری

کفایت را به هر فخری مشیری

جلالت را به هر فضلی مشاری

به هر علمی که گویی تو امانی

به هر شهری که باشی شهریاری

به دل بر مهربانان مهربانی

به تن بر کامگاران کامگاری

ادب را زیور و دین را نظامی

خرد را اصل و دولت را شعاری

به دعوی خسروان را حق نمایی

به معنی چاکران را حق گزاری

جهان را بگذرانی نگذری خود

بدان ماند که گشت روزگاری

جمال و افتخار از دولت آید

تو دولت را جمال و افتخاری

به چشم دوستان اندر تو نوری

به خشم حاسدان اندر تو ناری

شکار خسروان مرغ است و نخجیر

شکار تیغ تو شیر شکاری

دل روباه و طبع غرم گیرد

ز شمشیر تو شیر مرغزاری

اگر حمله پذیری کوه سنگی

وگر حمله بری موج بحاری

به جای صلح مهر دوستانی

به جای رزم تیغ ذوالفقاری

به عدلت کبک نندیشد ز شاهین

ز بیمت سنگ خون گرید به زاری

یکی بینندت اندر حدّ دیدار

به حدّ آزمون اندر هزاری

دل آزادگان خواهنده ی توست

که تو آزادگی را خواستاری

فلک بند غم است و تو نجاتی

جهان تیره شب است و تو نهاری

به بزم اندر سعادت را قرینی

به رزم اندر جلالت را عیاری

به رحمت بر سر خورشید تاجی

به رفعت برسر کیوان غباری

یمین دولت و حق را یمینی

امین ملت و دین را یساری

همی خورشید نور آرد نثارت

که تو زیبنده ی نور و نثاری

چنان کایزد همیشه بی عوار است

تو ایزد نیستی و بی عواری

اگر بر سنگ بگشایی تو بازو

وگر کف را به دریا درگذاری

به سنگ اندر گشایی چشمه ی خون

به دریا در پدید آری سماری

چو دیده چشم را و عقل جان را

تو مر دین را و دولت را بکاری

به حجت گمرهان را رهنمومی

به طاعت غمگنان را غمگساری

گه از گردنگشان کشورستانی

بگردن دادگان کشور سپاری

همی تا برزند هنگام نوروز

نسیم باغ با عود قماری

شود گلبن عماری و گل زرد

چو کوکب های زرین بر عماری

به پیروزی و کام دل همی باد

تو را بر ملک و دولت پایداری

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code