قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / عنصری / قصاید عنصری / گفتم نشان ده از دهن  تنگ دلستان

گفتم نشان ده از دهن  تنگ دلستان

عنصری بلخی

قصیده شماره ۴۰

در مدح سلطان محمود

گفتم نشان ده از دهن  تنگ دلستان

گفتا ز نیست نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی به بر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرونشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

گفتا ز باد سرد بود لاله را زیان

گفتم که گلستانت همه ساله پر گل است

گفتا که گل غریب نباشد به گلستان

گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنم

گفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان

گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکد

گفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان

گفتم گلابدان شد چشمم ز تف جوش

گفتا ز تف آتش جوشد گلابدان

گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشم

گفتا از آب زرد شود رنگ زعفران

گفتم که مشک و بان شد از جعد و زلف تو

گفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان

گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستی

گفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان

گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهی

گفتا که تیر دیر نپاید بر کمان

گفتم ز بوسه ی تو زیان کردم ای نگار

گفتا ز بهر سود بود مرد را زیان

گفتم جدا شوی ز من ای بت به من رسی

گفتا رسم به دولت و فرّ خدایگان

گفتم یمین دولت محمود کامگار

گفتا امین ملت آن شاه کامران

گفتم که باشدش به جهان اندرون قرین

گفتا فلک نیارد چون او به صد قران

گفتم به آسمان برین بر توان شدن

گفتا توان زهمت او ساخت نردبان

گفتم به بحر اخضر کردم دلش قیاس

گفتا که بحر هرگز کی بود بیکران

گفتم به ابر کردم تشبیه کفّ او

گفتا که ابر هرگز کی بد گهرفشان

گفتم که ارغوان شد از تیغ او زمین

گفتا ز خون دشمن او هست ارغوان

گفتم فدای عمرش بادا هزار عمر

گفتا فدای جانش بادا هزار جان

گفتم که تیغ او به میان مصاف چیست

گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان

گفتم که باد نیست بر اسب او سبک

گفتا که کوه نیست بر پیل او گران

گفتم که پیل او به چه ماند به روز عرض

گفتا به قلعه ای که بود آهنین روان

گفتم هزار قلعه روان است شاه را

گفتا که صد هزارش بیش است ناروان

گفتم خدای عرش بدادش همه مراد

گفتا که هست خسرو گیتی سزای آن

گفتم که رایگان بگرفته است مملکت

گفتا که مملکت نتوان یافت رایگان

گفتم که بود یار مر او را به روز رزم

گفتا نخست یاری و تایید آسمان

گفتم کزین گذشته مر او را که یار بود

گفتا چهار چیز بگویم تو را عیان

گفتم که آن چهار کدام است بازگوی

گفتا که تیغش و کف را و دل و زبان

گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کرد

گفتا که زر سرخ پدید آورید کان

گفتم کجاست دولت و با کیست همنشین

گفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان

گفتم که دشمنش به جهان اندرون کجاست

گفتا که همچو سیمرغ از چشم شد نهان

گفتم سزای دولت و ملک است شهریار

گفتا سزای تاج و کلاه است جاودان

گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهار

گفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان

گفتم بقاش باد به کام دل و نشاط

گفتا خدای عرش مر او را نگاهبان

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code