
صائب تبریزی- غزل شماره 2193
از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت
در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت
چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ
همخانۀ دل بود و ز دل خانه جدا داشت
از بی ثمری سبز درین باغچه ماندم
چون سرو، مرا دست تهی بر سر پا داشت
می کرد قیامت سخن ما ز بلندی
تا قامت او ریشه در اندیشۀ ما داشت
هر جغد در او خال رخ سیمبری بود
از روی تو ویرانۀ من بس که صفا داشت
در خامۀ نقّاش ازل نقطۀ خالت
چون چرخ دو صد دایرۀ بی سر و پا داشت
گرد دل من گر هوس بوسه نگردید
اندیشه ازان چهرۀ اندیشه نما داشت
تاج است گران بر سر آزاده، وگرنه
چون بیضه مرا زیر پر و بال، هما داشت
صائب نشد از منزل مقصود کس آگاه
از نقش قدم گرچه فزون راهنما داشت