شعری از حسن ملکوتی خواه

 

هزاران سال اگر باشد نصیب از بخت بیدارم

مدد خواهم که آن را بهر دیدار تو بگذارم

تو را خواهم چو خورشیدی که باشد چهره ات خندان

و هر روزت که می بینم بود خوشتر ز تکرارم

من آن ابرم که می گریم برای خنده های تو

 برای این گل خندان ، گه و بیگاه می بارم

برون کردم ز چشم خود سحرگه خواب شیرین را

نمیخواهم به هرعذری ز رویت چشم بردارم

چنانت دوست میدارم که ازهـرسو گزند آید

حریف تازی صحرانشین وترک تاتارم

خدا را شکرمیگویم از این دست و زبان خود

که درفکرم نمیگنجد کسی از خود بیازارم

جوان مردا ، دمی بنشین دلم را مهربانی کن

که من همواره با فکر تو در گفتار و پندارم

جوانی در تماشای جمال تو به سر آمد

کنون وقت کمال آمد، بیا تـا بهره بردارم

خلل باشد بناها را ، اگراز بیستون باشــد

خلل هرگز نمی بینی تو در گفتار و کردارم

برای من سرودی هم چو” ای ایران ” بود رویت

که درهـرمحفلی باشد سرآغازی به گفتارم

بیفکن سایه ی تشریف خود را برسرمردم

من از این قامت سرو و بر و بار تو سرشارم

خدا را شکر میگویم ، کز این درگاه بی منّت

چنین آرامش خاطر که از روی تو من دارم

چنان درگوش بنشانی طنین شعر ” راوی ” را

که بلبل را به ذوق آری و حالی خوش به گلزارم


  واژگان کلیدی:اشعار حسن ملکوتی خواه،نمونه شعر حسن ملکوتی خواه،شاعر حسن ملکوتی خواه،شعرهای حسن ملکوتی خواه،شعری از حسن ملکوتی خواه،یک شعر از حسن ملکوتی خواه،غزل غزلیات غزل های غزلی از حسن ملکوتی خواه،حسن ملكوتي خواه.

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها