
سهراب سپهری – مجموعه آوار آفتاب
شماره 5
همراه
تنها در بی چراغی شب ها می رفتم
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود
مشت من ساقه ی خشک تپش ها را می فشرد
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها می رفتم، می شنوی ؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند
درها عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم
ناگهان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی به من پیوستی
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت
همه ی تپش هایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته !
همه ی تپش هایم
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه ی فضا را فشردم
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم
میان ما سرگردانی بیابان هاست
بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست
میان ما ” هزار و یک شب ” جست و جوهاست