قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / دو شعر از سیما یاری

دو شعر از سیما یاری

 

شعر نخست:

از در درآ درآ که دلم بی قرار توست

گلزارِ من شکفته ی ابر بهار توست

ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم

بیدار چشم شب همه در انتظار توست

پنهان نمی شوی که تویی نور آفتاب

در پرده ای و ماه همان پرده دار توست

در پرده تیغ آتش خورشید کی ش؟

در این کبود سرد شکاف از شرار توست

اجر شکیب دشت بر ایام سرد دی

گل خند و خنده های بلند هزار توست

ای گوهری دل که تویی هان نگاه کن

این آبدار لعل دل من نثار توست

 


شعر دوم:

 

آسمان روشن شد

ظرفها را بردم

و به ترتیب الفبا

به دم بارش رگبار شلنگ دادم و برگشتم

آسمان آبی بود

از الک دان هوا نور گرم و شفاف

 به

زمین می بارید

دلم از تیرگی پرده ی آویخته سنگین شده بود

 کندمش

 در کف حوض

به هماغوشی آب

 دادمش در یک آن

آسمان قرمز بود

بوی نان می آمد

 دور چرخیدم دور

 صف طولانی را

 دل زنبیلم پر شد از نان

آسمان دودی بود

بازگشتم

 و به

ترتیب الفبا

مردی شعری می خواند

زندگانی چه هوس بازی شیرینی بود

ظرف ها را شستم

 همچنان او می خواند

 زندگانی چه هوس

حکم از خانه ی شب بود که صادر می شد

آسمان قرمز شد

 روشن شد

 بوی نان آمد باز


 واژگان کلیدی: اشعار سیما یاری،نمونه شعر سیما یاری،غزل سیما یاری،غزلیات سیما یاری،شعرهای سیما یاری،شعر سنتی سیما یاری،شعر نو سیما یاری،نمونه شعر سیما یاری،شعری از سیما یاری،شعر سیما یاری.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code