
خانه میان ما نشسته
و ما چشم در چشم هم فلج شده ایم
پنجره دست می برد به روی من
و ما بی پرده پیر می شویم
درها دست هایشان را بسته اند
و هر گوشه ی اتاق اسطوره ای ست
که دو دستی گریه می کند
دست می برم ، نمی رسد
پا می شوم ، نمی رود
کلید را که می زنم
پخش می شود تعدادی جسد از توی لامپ
گلدان های توی اتاق جیغ می کشند
با شکوفه هایی سیاه
و جنازه ی یک کلاغ
از توی دهان دیوار پرتاب می شود سمت پنجره
خیره می شود آینه قدی
و تمام یک حشره را در پشت یک میز
با انگشت لمس می کند ما را .
واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،حسين فاضلي.





