شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان (معنی+تفسیر)

شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان


شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان

حافظ – سایر اشعار – شماره 3

قصیده در مدح شاه شجاع

 

شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان

از پرتو سعادت شاه جهان ستان

خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست

صاحب قران خسرو و شاه خدایگان

خورشید ملک پرور و سلطان دادگر

دارای دادگستر و کسری کی نشان

سلطان نشان عرصه ی اقلیم سلطنت

بالانشین مسند ایوان لامکان

اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش

دارد همیشه توسن ایام زیر ران

دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک

خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان

ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین

شاهی که شد به همتش افراخته زمان

سیمرغ وهم را نبود قوت عروج

آنجا که باز همت او سازد آشیان

گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او

از یکدگر جدا شود اجزای توأمان

حکمش روان چو باد در اطراف برّ و بحر

مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان

ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک

وی طلعت تو جان جهان و جهان جان

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد

تاج تو غبن افسر دارا و اردوان

تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی

چون سایه از قفای تو دولت بود دوان

ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن

گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران

بی طلعت تو جان نگراید به کالبد

بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان

هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست

دارد چو آب خامه ت تو بر سر زبان

دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد

چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن

با پایه ی جلال تو افلاک پایمال

وز دست بحر جود در دهر داستان

بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج

شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان

ای خسرو منیع جناب رفیع قدر

وی داور عظیم مثال رفیع شان

علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه

در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان

ای آفتاب ملک که در جنب همتت

چون ذره ی حقیر بود گنج شایگان

در جنب بحر جود تو از ذره کمترست

صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان

عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم

دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان

گردون برای خیمه خورشید فلکه ات

از کوه و ابر ساخته نازیر و سایه بان

وین اطلس مقرنس زرد و ز زرنگار

چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان

بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس

این ساز و این خزینه و این لشکر گران

بودی درون گلشن و از پردلان تو

در هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان

در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس

از دشت روم رفت به صحرای سیستان

تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد

در قصرهای قیصر و در خانه های خان

آن کیست کو به ملک کند باتو همسری

از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان

سال دگر ز قیصرت از روم باج سر

وز چینت آورند به درگه خراج جان

تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند

تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان

اینک به طرف گلشن و بستان همی روی

با بندگان سمند سعادت به زیر ران

ای ملهمی که در صف کرّوبیان قدس

فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان

ای آشکار پیش دلت هرچه کردگار

دارد همی به پرده ی غیب اندرون نهان

داده فلک عنان ارادت به دست تو

یعنی که مرکبم به مراد خودم بران

گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر

ور بخششیت باید زر داده ام به کان

خصمت کجاست در کف پای خودش فکن

یار تو کیست بر سر چشم منش نشان

هم کام من به خدمت تو گشته منتظم

هم نام من به مدحت تو گشته جاودان


معنی بیت های شعر

۱. شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان / از پرتو سعادت شاه جهان ستان:
زمین مانند بهشت جوانان شد، از برکت سعادت پادشاهی که جهان را فتح کرده است. این بیت شکوه و برکت حکومت شاه را توصیف می‌کند.

۲. خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست / صاحب قران خسرو و شاه خدایگان:
او پادشاه شرق و غرب است و در هر دو سمت جهان فرمانروایی می‌کند؛ صاحب‌قران و شاهنشاهی بی‌همتا که مانند خدایگان بر جهان حکم می‌راند.

۳. خورشید ملک پرور و سلطان دادگر / دارای دادگستر و کسری کی نشان:
او مانند خورشید، پرورش‌دهنده مملکت و سلطانی عادل است؛ دادگری مانند کیخسرو و شکوهی همچون پادشاهان باستانی دارد.

۴. سلطان نشان عرصه ی اقلیم سلطنت / بالانشین مسند ایوان لامکان:
او فرمانروای بی‌چون‌وچرای سرزمین پادشاهی است و بر تخت حکومتی نشسته که جایگاهش فراتر از مکان‌های دنیوی است.

۵. اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش / دارد همیشه توسن ایام زیر ران:
عظمت جلال او در دولت و دین چنان است که اسب روزگار همواره زیر فرمان اوست و زمان در تسخیر اوست.

۶. دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک / خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان:
او مالک دنیا، پادشاهی شجاع و خورشید حکومت است؛ خاقانی پیروز و شاهنشاهی جوان‌مرد که کامروا و تواناست.

۷. ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین / شاهی که شد به همتش افراخته زمان:
چهره‌اش زمین را روشن کرده و همتش زمانه را ساخته و پرداخته است. او جهان‌آفرین و تاریخ‌ساز است.

۸. سیمرغ وهم را نبود قوت عروج / آنجا که باز همت او سازد آشیان:
سیمرغ خیال هم نمی‌تواند به آن بلندی پرواز کند که همت او لانه ساخته است. این بیت عظمت بلندپروازی‌های او را نشان می‌دهد.

۹. گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او / از یکدگر جدا شود اجزای توأمان:
اگر سایه شمشیرش بر آسمان بیفتد، حتی اجرام به‌هم‌پیوسته جهان از هم می‌پاشند. این بیت قدرت و هیبت او را توصیف می‌کند.

۱۰. حکمش روان چو باد در اطراف برّ و بحر / مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان:
فرمانش مانند باد در خشکی و دریا جاری است و مهر او مانند روح در وجود انسان‌ها نفوذ کرده است.

۱۱. ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک / وی طلعت تو جان جهان و جهان جان:
چهره‌ات زیباییِ سلطنت است و سلطنت، زیبایی‌اش از توست. وجودت جان جهان است و جهان، زنده به توست.

۱۲. تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد / تاج تو غبن افسر دارا و اردوان:
تخت تو باعث حسادت تخت جمشید و کیقباد است و تاج تو از تاج دارا و اردوان باشکوه‌تر است.

۱۳. تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی / چون سایه از قفای تو دولت بود دوان:
تو خورشید حکومتی و هر کجا که بروی، دولت مانند سایه به دنبال تو می‌دود. این بیت نشان‌دهنده تأثیرگذاری اوست.

۱۴. ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن / گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران:
هیچ قرنی شخصی مانند تو پرورش نداده و آسمان هم ستاره‌ای مانند تو در صد قرن نیاورده است.

۱۵. بی طلعت تو جان نگراید به کالبد / بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان:
بدون حضور تو، جان به بدن میل نمی‌کند و بدون نعمت تو، مغز در استخوان قرار نمی‌گیرد. این بیت اهمیت وجود او را می‌رساند.

۱۶. هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست / دارد چو آب خامه ت تو بر سر زبان:
هر دانشی که حتی در کتاب‌ها نوشته نشده، مانند آب روان، بر زبان قلم تو جاری است.

۱۷. دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد / چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن:
دست بخشنده‌ات را با ابر نمی‌توان مقایسه کرد، چراکه ابر قطره‌قطره می‌بارد، اما تو کیسه‌کیسه می‌بخشی!

۱۸. با پایه ی جلال تو افلاک پایمال / وز دست بحر جود در دهر داستان:
در برابر مقام جلال تو، آسمان‌ها خوار می‌شوند و از بخشش دریایی‌ات، داستان‌ها در جهان می‌پیچد.

۱۹. بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج / شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان:
تو ماه آسمان دانش و تاج‌دار ملک هستی. دین و شریعت در سایه‌ات در امانند.

۲۰. ای خسرو منیع جناب رفیع قدر / وی داور عظیم مثال رفیع شان:
ای پادشاهی با عزت و مقام بلند! ای داوری با عظمت و شأن بی‌نظیر!

۲۱. علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه / در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان:
علم در پناه توست و عقل با شکوه تو می‌درخشد. تو نور فضل در چشم‌ها و جان ملک در جسم جهان هستی.

۲۲. ای آفتاب ملک که در جنب همتت / چون ذره ی حقیر بود گنج شایگان:
ای خورشید حکومت! در برابر همت تو، گنج‌های بزرگ مانند ذره‌ای حقیرند.

۲۳. در جنب بحر جود تو از ذره کمترست / صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان:
در مقایسه با دریای بخشش تو، حتی صد گنج شایگان که به رایگان می‌بخشی، ناچیز است.

۲۴. عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم / دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان:
عصمت در سراپرده‌ات پنهان است و دولت، پرچم بقا را در سایه‌ات برافراشته است.

۲۵. گردون برای خیمه خورشید فلکه ات / از کوه و ابر ساخته نازیر و سایه بان:
آسمان برای خیمه خورشید تو، از کوه و ابر سایه‌بان ساخته است. این بیت عظمت مقام او را نشان می‌دهد.

۲۶. وین اطلس مقرنس زرد و ز زرنگار / چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان:
این چتر زرین و باشکوه را بر سر خیمه حکومت خود بدان، که نشانه‌ای از عظمت توست.

۲۷. بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس / این ساز و این خزینه و این لشکر گران:
پس از پادشاهان کیانی و سلیمان، کسی چنین حکومتی با این سازوبرگ و ثروت و لشکر نداشته است.

۲۸. بودی درون گلشن و از پردلان تو / در هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان:
وقتی تو در باغ نشسته‌ای، از شجاعت تو در هند غوغا و در زنگ فریاد بلند است.

۲۹. در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس / از دشت روم رفت به صحرای سیستان:
وقتی در دشت روم خیمه زدی، صدای کوس تو تا صحرای سیستان پیچید. این بیت قدرت و عظمت سپاه او را نشان می‌دهد.

۳۰. تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد / در قصرهای قیصر و در خانه های خان:
تا به قصر زرد (کاخ دشمن) تاختی، لرزه بر قصرهای قیصر و خانه‌های خان‌ها افتاد.

۳۱. آن کیست کو به ملک کند باتو همسری / از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان:
چه کسی می‌تواند در حکومت با تو برابری کند؟ از مصر تا روم و از چین تا قیروان، کسی یارای مقایسه با تو را ندارد.

۳۲. سال دگر ز قیصرت از روم باج سر / وز چینت آورند به درگه خراج جان:
سال بعد، قیصر روم به تو سر تعظیم فرود می‌آورد و از چین برایت خراج جان‌فزا می‌آورند.

۳۳. تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند / تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان:
تو سپاسگزار خالقی و مردم از تو سپاسگزارند. تو به حکومت خود شادی و ملت از تو شادمان است.

۳۴. اینک به طرف گلشن و بستان همی روی / با بندگان سمند سعادت به زیر ران:
اینک به سوی باغ و بوستان می‌روی، درحالی‌که اسب سعادت را با خدمتکارانت می‌تازانی.

۳۵. ای ملهمی که در صف کرّوبیان قدس / فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان:
ای کسی که در میان فرشتگان قدس، پیوسته فیض الهی به قلب پاکت می‌رسد!

۳۶. ای آشکار پیش دلت هرچه کردگار / دارد همی به پرده ی غیب اندرون نهان:
ای کسی که هرچه پروردگار در پرده غیب پنهان کرده، بر دل تو آشکار است!

۳۷. داده فلک عنان ارادت به دست تو / یعنی که مرکبم به مراد خودم بران:
آسمان اختیار کارها را به دست تو داده، یعنی می‌توانی مرکب تقدیر را به هر سو که خواهی برانی.

۳۸. گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر / ور بخششیت باید زر داده ام به کان:
اگر تلاش تو نیاز باشد، پرهای تیرم را داده‌ام و اگر بخشش تو لازم باشد، طلای کانم را تقدیم کرده‌ام.

۳۹. خصمت کجاست در کف پای خودش فکن / یار تو کیست بر سر چشم منش نشان:
دشمنت کجاست؟ زیر پای خود بیفکن! دوست تو کیست؟ بر چشمانم نشانش بگذار تا گرامی‌اش دارم.

۴۰. هم کام من به خدمت تو گشته منتظم / هم نام من به مدحت تو گشته جاودان:
هم آرزوهایم در خدمت تو نظم یافته و هم نامم با ستایش تو جاودانه شده است.


تفسیر شعر

 


سایر اشعار حافظ شیرازی – ادبستان شعر پارسی

واژگان دشوار : مصراع بیت ها ابیات تحلیل بررسی همراه با معنا مفهوم شعر شرح کامل.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها