بیا ساقی آن می که حال آورد

بیا ساقی آن می که حال آورد
حافظ-سایر اشعار – شماره 2
مثنوی ساقی نامه
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتادهام
وز این هر دو بیحاصل افتادهام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رویت گشایند باز
درِ کامرانیّ و عمر دراز
بده ساقی آن می کز او جام جم
زند لاف بینایی اندر عدم
به من ده که گردم به تایید جام
چو جم آگه از سرّ عالم تمام
دم از سیر این دیر دیرینه زن
صلایی به شاهان پیشینه زن
همان منزل است این جهان خراب
که دیده ست ایوان افراسیاب
کجا رای پیران لشکرکشش
کجا شیده آن ترک خنجرکشش
نه تنها شد ایوان و قصرش به باد
که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحله ست این بیابان دور
که گم شد در او لشکر سلم و تور
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زردشت میجویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشهسوز
که گر شیر نوشد شود بیشه سوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر
به هم برزنم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشت
عبیر ملایک در آن می سرشت
بده تا بخوری در آتش کنم
مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکی او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم
در اینجا چرا تختهبند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین
خرابم کن و گنج حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم
دم خسروی در گدایی زنم
به مستی توان درّ اسرار سفت
که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغنّی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقهبازی کنم
به اقبال دارای دیهیم و تخت
بهین میوه ی خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی از اوست
تن آسایش مرغ و ماهی از اوست
فروغ دل و دیده ی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سال ها
به دانادلی کشف کن حال ها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهٔ ی چشم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنّی بزن آن نو آیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژده ی نصرت است
مغنّی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای
به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنّی نوایی به گلبانگ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از باربد یاد کن
مغنّی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده دار
چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود
به مستیّ وصلش حوالت رود
مغنّی دف و چنگ را ساز ده
به آیین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصه ی روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنّی ملولم دو تایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن
همی بینم از دور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی میزند
ندانم چراغ که بر میکند
در این خونفشان عرصه ی رستخیز
تو خون صراحیّ و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست
معنی بیت های شعر
۱. بیا ساقی آن می که حال آورد / کرامت فزاید کمال آورد:
ای ساقی، آن شرابی را بیاور که جان میبخشد و کرامت میافزاید و کمال میآورد. این شراب روحافزا، انسان را به مقام والایی میرساند.
۲. به من ده که بس بیدل افتادهام / وز این هر دو بیحاصل افتادهام:
به من بده، چرا که من بیدل و حیران شدهام و از این دنیا و آخرت ناامید گشتهام. شراب تو تنها چیزی است که مرا نجات میدهد.
۳. بیا ساقی آن می که عکسش ز جام / به کیخسرو و جم فرستد پیام:
آن شرابی را بیاور که انعکاس آن در جام، پیامی به کیخسرو و جمشید (نمادهای شکوه و حکمت) میفرستد. این می، یادآور عظمت پادشاهان افسانهای است.
۴. بده تا بگویم به آواز نی / که جمشید کی بود و کاووس کی:
به من شراب بده تا با نوای نی، داستان جمشید و کاووس را بازگویم و بپرسم: «جمشید که بود و کاووس کجا رفت؟» این بیت اشاره به ناپایداری دنیا دارد.
۵. بیا ساقی آن کیمیای فتوح / که با گنج قارون دهد عمر نوح:
آن شراب گوارا را بیاور که مانند کیمیا گشایشبخش است و اگر قارون (نماد ثروت) آن را بنوشد، عمری دراز مانند نوح پیدا میکند.
۶. بده تا به رویت گشایند باز / درِ کامرانیّ و عمر دراز:
به من بده تا درهای کامروایی و عمر جاودان به رویت گشوده شود. این می، رمز خوشبختی و زندگی پایدار است.
۷. بده ساقی آن می کز او جام جم / زند لاف بینایی اندر عدم:
آن شرابی را بده که جام جم از آن لاف بینایی در عالم نیستی میزند. این می، بینش و آگاهی بینظیری میبخشد.
۸. به من ده که گردم به تایید جام / چو جم آگه از سرّ عالم تمام:
به من بده تا مانند جمشید، با کمک این جام، از رازهای جهان آگاه شوم. این شراب، دانش و حکمت بیپایان میبخشد.
۹. دم از سیر این دیر دیرینه زن / صلایی به شاهان پیشینه زن:
از سیر این دنیای کهن بگو و بانگی به شاهان گذشته برسان که همه رفتند و دنیا باقی است. این بیت یادآور گذرا بودن قدرت است.
۱۰. همان منزل است این جهان خراب / که دیده ست ایوان افراسیاب:
این جهان ویران همان جایی است که ایوان افراسیاب (نماد غرور و سقوط) را دیده است. همه جلال و جبروت دنیا سرانجام به خاک میرود.
۱۱. کجا رای پیران لشکرکشش / کجا شیده آن ترک خنجرکشش:
کجاست آن پیران لشکرکش و کجاست آن جوانان شمشیرزن؟ همه به دست زمانه نابود شدهاند.
۱۲. نه تنها شد ایوان و قصرش به باد / که کس دخمه نیزش ندارد به یاد:
نه تنها قصر و ایوانش نابود شد، بلکه حتی کسی گور او را هم به یاد نمیآورد. این بیت بر بیاعتباری دنیا تأکید دارد.
۱۳. همان مرحله ست این بیابان دور / که گم شد در او لشکر سلم و تور:
این بیابان بیپایان همان جایی است که لشکر سلم و تور (نماد قدرت و نابودی) در آن گم شدند. همه در گرداب زمانه ناپدید میشوند.
۱۴. چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج / که یک جو نیرزد سرای سپنج:
جمشید با آن تاج و گنج چه زیبا گفت که این دنیا حتی به اندازه یک جو هم ارزش ندارد. این بیت بیارزشی دنیا را نشان میدهد.
۱۵. بیا ساقی آن آتش تابناک / که زردشت میجویدش زیر خاک:
آن شراب آتشین را بیاور که زرتشت در جستجوی آن بود. این می، حقیقت و روشنایی است.
۱۶. به من ده که در کیش رندان مست / چه آتشپرست و چه دنیاپرست:
به من بده تا در آیین رندان مست، فرقی بین آتشپرست و دنیاپرست نباشد. در مستی، همه تفاوتها از بین میرود.
۱۷. بیا ساقی آن بکر مستور مست / که اندر خرابات دارد نشست:
آن شراب ناب و مست کننده را بیاور که در خرابات (نماد رهایی) مینشیند. این می، راز آزادی و بیخویشی است.
۱۸. به من ده که بدنام خواهم شدن / خراب می و جام خواهم شدن:
به من بده تا بدنام شوم و در مستی و خرابی غرق گردم. گاهی رسوا شدن، رهایی است.
۱۹. بیا ساقی آن آب اندیشهسوز / که گر شیر نوشد شود بیشه سوز:
آن شرابی را بیاور که اگر شیر بنوشد، بیشهها را به آتش میکشد. این می، شور و هیجانی بینظیر دارد.
۲۰. بده تا روم بر فلک شیر گیر / به هم برزنم دام این گرگ پیر:
به من بده تا بر آسمان چیره شوم و دام این گرگ پیر (زمانه) را درهم بشکنم. این بیت نماد مبارزه با سرنوشت است.
۲۱. بیا ساقی آن می که حور بهشت / عبیر ملایک در آن می سرشت:
آن شراب را بیاور که حورهای بهشت و فرشتگان در آن عطر آمیختهاند. این می، بهشتی و روحانی است.
۲۲. بده تا بخوری در آتش کنم / مشام خرد تا ابد خوش کنم:
به من بده تا عقل را در آتش مستی بسوزانم و برای همیشه آن را خوشبو کنم. گاهی مستی، خرد را متحول میکند.
۲۳. بده ساقی آن می که شاهی دهد / به پاکی او دل گواهی دهد:
آن شراب را بده که پادشاهی میبخشد و پاکی آن، دل را گواه راستی میکند. این می، شرافتمندی میآورد.
۲۴. میام ده مگر گردم از عیب پاک / بر آرم به عشرت سری زین مغاک:
به من بده تا از عیبها پاک شوم و با شادی، سری از این تاریکی برآورم. شراب، رهایی از رنجهاست.
۲۵. چو شد باغ روحانیان مسکنم / در اینجا چرا تختهبند تنم:
چون روح من به باغ بهشت پیوسته، چرا تنم در این دنیا زندانی است؟ این بیت اشاره به جدایی روح و بدن دارد.
۲۶. شرابم ده و روی دولت ببین / خرابم کن و گنج حکمت ببین:
به من شراب بده تا روی سعادت را ببینم و مرا مست کن تا گنج حکمت را دریابم. مستی، گاهی دریچهای به حقیقت است.
۲۷. من آنم که چون جام گیرم به دست / ببینم در آن آینه هر چه هست:
من کسی هستم که وقتی جام را به دست میگیرم، همه حقایق جهان را در آن میبینم. این جام، آیینهی اسرار است.
۲۸. به مستی دم پادشاهی زنم / دم خسروی در گدایی زنم:
در مستی، دم از پادشاهی میزنم و در عین حال، مانند گدا فریاد میکنم. مستی، مرز بین غنا و فقر را از بین میبرد.
۲۹. به مستی توان درّ اسرار سفت / که در بیخودی راز نتوان نهفت:
در حالت مستی میتوان اسرار را بازگو کرد، چراکه در بیخویشتنی، هیچ رازی پنهان نمیماند.
۳۰. که حافظ چو مستانه سازد سرود / ز چرخش دهد زهره آواز رود:
وقتی حافظ مستانه شعر میسراید، حتی زهره (سیاره عشق) از آواز او به وجد میآید. این بیت نشاندهنده قدرت کلام اوست.
۳۱. مغنّی کجایی به گلبانگ رود / به یاد آور آن خسروانی سرود:
ای نوازنده، کجایی؟ با نوای رود، آن آهنگ شاهانه را به یاد آور تا روح را تازه کند.
۳۲. که تا وجد را کارسازی کنم / به رقص آیم و خرقهبازی کنم:
تا با این آهنگ، وجد کنم و به رقص درآیم و خرقهبازی (رهایی از تعلقات) پیشه سازم.
۳۳. به اقبال دارای دیهیم و تخت / بهین میوه ی خسروانی درخت:
به برکت پادشاهی دارای تاج و تخت، که میوه شیرین درخت پادشاهی است. این بیت ستایش از حکومت دادگر است.
۳۴. خدیو زمین پادشاه زمان / مه برج دولت شه کامران:
ای پادشاه زمین و زمان، ای ماه آسمان دولت و شهریار کامروا! این بیت تجلیل از مقام شاه است.
۳۵. که تمکین اورنگ شاهی از اوست / تن آسایش مرغ و ماهی از اوست:
ثبات تخت پادشاهی از اوست و آرامش پرندگان و ماهیان نیز به برکت اوست.
۳۶. فروغ دل و دیده ی مقبلان / ولی نعمت جان صاحبدلان:
او روشنی دل و چشم بندگان و سرور جانهای پاک است. این بیت اشاره به الطاف الهی دارد.
۳۷. الا ای همای همایون نظر / خجسته سروش مبارک خبر:
ای پرنده خوشبختی با نگاهی فرخنده! ای پیامآور مبارک! این بیت دعای خیر برای پادشاه است.
۳۸. فلک را گهر در صدف چون تو نیست / فریدون و جم را خلف چون تو نیست:
در صدف آسمان، گوهری مانند تو نیست و در میان پادشاهان، جانشینی مانند تو نیامده است.
۳۹. به جای سکندر بمان سال ها / به دانادلی کشف کن حال ها:
سالها به جای اسکندر بمان و با خردمندی، رازهای جهان را کشف کن. این بیت آرزوی عمر طولانی برای شاه است.
۴۰. سر فتنه دارد دگر روزگار / من و مستی و فتنهٔ ی چشم یار:
روزگار دوباره فتنهای به پا کرده است و من با مستی و فتنه چشم یار سرگرمم. این بیت اشاره به ناپایداری دنیا دارد.
۴۱. یکی تیغ داند زدن روز کار / یکی را قلمزن کند روزگار:
یکی در روز نبرد شمشیر میزند و دیگری را روزگار با قلم میآزماید. هر کسی به شیوه خود آزمایش میشود.
۴۲. مرا با عدو عاقبت فرصت است / که از آسمان مژده ی نصرت است:
سرانجام فرصتی برای مقابله با دشمن دارم، چراکه آسمان نوید پیروزی داده است. این بیت امید به موفقیت را نشان میدهد.
۴۳. مغنّی نوای طرب ساز کن / به قول وغزل قصه آغاز کن:
ای نوازنده، آهنگ شاد بنواز و با شعر و غزل، داستانی آغاز کن تا دلها شاد شود.
۴۴. که بار غمم بر زمین دوخت پای / به ضرب اصولم برآور ز جای:
غم چنان مرا به زمین بسته که گویی پاهایم را دوخته است. با ضرب آهنگ، مرا از این حالت بیرون آور.
۴۵. مغنّی نوایی به گلبانگ رود / بگوی و بزن خسروانی سرود:
با نوای رود، آهنگی شاهانه بسرای تا روح بزرگان گذشته را شاد کنی.
۴۶. روان بزرگان ز خود شاد کن / ز پرویز و از باربد یاد کن:
با این آهنگ، روان بزرگان را شاد کن و از پرویز و باربد (نمادهای هنر و موسیقی) یاد کن.
۴۷. مغنّی از آن پرده نقشی بیار / ببین تا چه گفت از درون پرده دار:
از آن پرده موسیقی، نقشی بیاور و ببین که صاحباختیار جهان چه پیامی دارد.
۴۸. چنان برکش آواز خنیاگری / که ناهید چنگی به رقص آوری:
چنان آواز بخوان که حتی ناهید (الهه موسیقی) به رقص درآید. این بیت قدرت آواز را توصیف میکند.
۴۹. رهی زن که صوفی به حالت رود / به مستیّ وصلش حوالت رود:
چنان بنواز که صوفی به وجد آید و در مستی وصل، به عالم معنا پرواز کند.
۵۰. مغنّی دف و چنگ را ساز ده / به آیین خوش نغمه آواز ده:
دف و چنگ را هماهنگ کن و با آهنگی دلنشین، نوایی خوش سر ده.
۵۱. فریب جهان قصه ی روشن است / ببین تا چه زاید شب آبستن است:
فریب دنیا داستانی آشکار است، اما ببین که این شب تاریک چه چیزی به دنیا خواهد آورد.
۵۲. مغنّی ملولم دو تایی بزن / به یکتایی او که تایی بزن:
ای نوازنده، من خستهام؛ آهنگی دو قسمتی بنواز، اما در نهایت به یگانگی او بازگرد.
۵۳. همی بینم از دور گردون شگفت / ندانم که را خاک خواهد گرفت:
از دور، گردون را شگفتزده میبینم، اما نمیدانم سرانجام چه کسی بر خاک خواهد افتاد.
۵۴. دگر رند مغ آتشی میزند / ندانم چراغ که بر میکند:
رندی دیگر آتشی در دل روشن کرده، اما نمیدانم این چراغ برای که میسوزد.
۵۵. در این خونفشان عرصه ی رستخیز / تو خون صراحیّ و ساغر بریز:
در این جهان پر از خون و آشوب، تو خون شراب را در ساغر بریز تا غمها فراموش شود.
۵۶. به مستان نوید سرودی فرست / به یاران رفته درودی فرست:
به مستان نوید شادی بده و به یاران ازدسترفته درودی بفرست. این بیت یادآور عشق و دوستی است.
تفسیر شعر
سایر اشعار حافظ شیرازی – ادبستان شعر پارسی
بیا ساقی آن می که حال آورد
واژگان دشوار : مصراع بیت ها ابیات تحلیل بررسی همراه با معنا مفهوم شعر شرح کامل.