قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار کامل شاعران / رهی معیری / تغزل و قصیده رهی / تاختن آورد زی بستان سپاه آذری

تاختن آورد زی بستان سپاه آذری

رهی معیری – تغزل و قصیده

شماره ۲۱

در بزرگداشت شاه مردان علی(ع)

تاختن آورد زی بستان سپاه آذری

باغ ویران کرد از کین توزی و غارتگری

چفته شد از بار انده پشت سرو و نارون

تیره شد از گرد هیجا چهر گلبرگ طری

جور باد آذری زد باغ را آذر به جان

باغ را آذر به جان زد جور باد آذری

گر بهاران گسترد در باغ فرش زمردین

میکند باغ خزان در بوستان زرگستری

نقش دیبه ی ششتری بد خاک را فصل بهار

تا خزان آمد تبه شد نقش دیبه ی ششتری

معدن بسد بد از گلنار و خیری طرف باغ

خالی از برگ رزان شد کان زر جعفری

رشک رخسار پری بود از لطافت سرخ گل

لاجرم از چشم مشتاقان نهان شد چون پری

وام کردستند پنداری به بستان برگ و شاخ

از رخ من رنگ زردی وز میانت لاغری

پیش بالای تو از سرو و صنوبر فارغم

ای به بالا غیرت شمشاد و سرو کشمری

گر سپرغم رفت و شد سوری ز بستان غم مدار

سرخ می کش تات گردد انده غم اسپری

ور نماند از لاله ی احمر نشان در طرف باغ

باده خور تا گونه ات چون لاله گردد احمری

باد را جان پروری گر می نباشد گو مباش

میکند اشعار من درمدح شه جان پروری

مظهر داور امیر المومنین شیر خدای

آن که از وی آشکارا شد صفات داوری

بنده ی درگاه او هم آسمان و هم زمین

تابع فرمان او هم زهره و هم مشتری

رایت شرع مبین چونین نمی گشتی بلند

گر نبودی در قفایش ذوالفقار حیدری

آسمان بندد میان چاکری بر درگهش

هر که بر درگاه شه بندد میان چاکری

درخور اوصاف او، کس می نیارد گفت مدح

با رسن نتوان شدن بر گنبد نیلوفری

تا بود آیین عاشق بر بتان دل باختن

تا بود آداب مه رویان عتاب و دلبری

تا زمستان را بود دم سردی و افسردگی

تا بهاران را بود جان بخشی و جان پروری

مر عدویش باد با ناکامی و انده قرین

مر محبش باد با پیروزی و نیک اختری

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code