زلیخا چو گشت از می عشق مست

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب

شماره 19

 

زلیخا چو گشت از می عشق مست

به دامان یوسف درآویخت دست

چنان دیو شهوت رضا داده بود

که چون گرگ در یوسف افتاده بود

بتی داشت بانوی مصر از رخام

بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رویش بپوشید و سر

مبادا که زشت آیدش در نظر

غم آلوده یوسف به کنجی نشست

به سر بر ز نفسِ ستمکاره دست

زلیخا دو دستش ببوسید و پای

که ای سست پیمان سرکش ، درآی

به سندان دلی ، روی در هم مکش

به تندی پریشان مکن وقتِ خوش

روان گشتش از دیده بر چهره جوی

که برگرد و ناپاکی از من مجوی

تو در روی سنگی شدی شرمناک

مرا شرم باد از خداوند پاک

چه سود از پشیمانی آید به کف

چو سرمایه ی عمر کردی تلف ؟

شراب از پی سرخ رویی خورند

وز او عاقبت زرد رویی برند

به عذرآوری ، خواهش امروز کن

که فردا نماند مجال سخن

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها