
سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور
شماره 13
به مجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی ؟
مگر در سرت شور لیلی نماند ؟
خیالت دگر گشت و میلی نماند ؟
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمند است ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ، ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیف است نام من آنجا که اوست