گفتم این کاشانه ای از لعل ناب

اقبال لاهوری

جاوید نامه

شماره 51

قصر شرف النسا

گفتم این کاشانه ای از لعل ناب

آنکه میگیرد خراج از آفتاب

این مقام این منزل این کاخ بلند

حوریان بر درگهش احرام بند

ای تو دادی سالکان را جستجوی

صاحب او کیست؟ با من بازگوی

گفت این کاشانه ی شرف النساست

مرغ بامش با ملائک هم نواست

قلزم ما اینچنین گوهر نزاد

هیچ مادر اینچنین دختر نزاد

خاک لاهور از مزارش آسمان

کس نداند راز او را در جهان

آن سراپا ذوق و شوق و درد و داغ

حاکم پنجاب را چشم و چراغ

آن فروغ دوده ی عبدالصمد

فقر او نقشی که ماند تا ابد

تا ز قرآن پاک می سوزد وجود

از تلاوت یک نفس فارغ نبود

در کمر تیغ دو رو قرآن به دست

تن بدن هوش و حواس الله مست

خلوت و شمشیر و قرآن و نماز

ای خوش آن عمری که رفت اندر نیاز

بر لب او چون دم آخر رسید

سوی مادر دید و مشتاقانه دید

گفت اگر از راز من داری خبر

سوی این شمشیر و این قرآن نگر

این دو قوت حافظ یکدیگرند

کائنات زندگی را محورند

اندرین عالم که میرد هر نفس

دخترت را این دو محرم بود و بس

وقت رخصت با تو دارم این سخن

تیغ و قرآن را جدا از من مکن

دل به آن حرفی که می گویم بنه

قبر من بی گنبد و قندیل به

مومنان را تیغ با قرآن بس است

تربت ما را همین سامان بس است

عمرها در زیر این زرین قباب

بر مزارش بود شمشیر و کتاب

مرقدش اندر جهان بی ثبات

اهل حق را داد پیغام حیات

تا مسلمان کرد با خود آنچه کرد

گردش دوران بساطش درنورد

مرد حق از غیر حق اندیشه کرد

شیر مولا روبهی را پیشه کرد

از دلش تاب و تب سیماب رفت

خود بدانی آنچه بر پنجاب رفت

خالصه شمشیر و قرآن را ببرد

اندر آن کشور مسلمانی بمرد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها